گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
نقد گنج کعبه جایش جز دل ویرانه نیستحلقه بر در گو مزن زاهد که کس در خانه نیست
هزار شکر که مارا سر شکایت نیستوگرنه قصه جور تو را نهایت نیست
هرکه برخاست ز سودای تو بر جا ننشستتا نیفکند بپای تو سر از پا ننشست
غیر سوز و گریه کار عاشق درمانده چیستای گل رعنا ترا بر گریه ما خنده چیست
بلند اختری نام او بختیارقوی دستگه بود و سرمایه دار
صدهزاران چشم اگر بر روی یوسف ناظر استاز خریداران به یک دیدن محبت ظاهر است
پیش سرمستان عشقت گلشن و گلخن یکیستدار منصور و درخت وادی ایمن یکیست
جان من مسکین که گرفتار غم اوستموقوف بیک گوشه چشم کرم اوست
گر صد هزار سال وصالت میسر استیالله اگر به یک شب هجران برابرست
لعل او کز برگ گل رنگین تر و نازکترستجان شیرین است و از جان هم بسی شیرین ترست
سر رشته غم دل چون شمع جانگدازستکوته کنم حکایت کاین قصه بس درازست
دل جگر سوخته از جان سیه بخت من استجان هم آغشته بخون از دل جان سخت من است
سرمه ره دردیده زان دارد که خاک پای اوستهرکه را باشد ادب درچشم مردم جای اوست
بی داغ عشق یکرگ من چون چراغ نیستداغی نهاده ام که دگر جای داغ نیست
ای لعبتی که مثل تو کس در زمانه نیستخوشتر ز صورت تو درین کارخانه نیست
یکی پیر درویش در خاک کیشچه خوش گفت با همسر زشت خویش
در زیر زلف روی تو چون گل شکفته استگل بین که زیر سایه سنبل شکفته است
زاهد بره کعبه رود کاین ره دین استخوش میرود اما ره مقصود نه این است
ای که می پرسی که با دل هم سخن در خانه کیستطوطی حیران چه می داند که در آیینه کیست
عندلیب از حسن گل افروختن داند که چیستهرکه با شمعی در افتد سوختن داند که چیست
خوشا کسی که به کوی تو بخت همدم اوستسفال درد سگان تو ساغر جم اوست
با یکدم وصلت غم عالم نتوان گفتصد ساله سخن باتو بیکدم نتوان گفت
عتاب و ناز تو با من ز غایت خوبی استکه قهر و خشم بتان شیوه های محبوبیست
کسی که حق حریفان مهربان نشناختسزاست گر جگرش جور ناکسان خون ساخت