گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گر به کوثر نظر ز نیکو عملی استچشم ما بر کرم ساقی و بخش ازلی است
هرگز بوفا چشم خوشت جانب من نیستمیلت بمن سوخته یک چشم زدن نیست
چنین گفت پیش زغن کرکسیکه نبود ز من دوربین تر کسی
هوا خوش است و مرا بی رخ تو دل خوش نیستهوای خوش چکند هرکه خاطرش خوش نیست
لعل جانبخشش که آرام دل شیدا ازوستراحت جان است ما را بلکه جان ما ازوست
سرو بر خاک ره از رشک قد یار نشستجلوه قامت او دید ز رفتار نشست
گر تن شکسته دوا جز هلاک نیستدل با تو گر درست بود هیچ باک نیست
ساقیا بی لب لعلت می ناب اینهمه نیستگرنه ذوق تو بود شوق شراب اینهمه نیست
نه که در کوی تو جز من دگری گمره نیستهیچکس ز آمدن و رفتن خود آگه نیست
گردون که کین اهل نظر در نهاد اوستاسباب نامرادی ما بر مراد اوست
گر کشد خصم بزور از کف من دامن دوستچکند با کشش دل که میانمن و اوست
یافت از یوسف پدر بویی اگر رویش نیافتیوسف من آنچنان گمشد که کس بویش نیافت
هر صورتی که هست ز حسنت نشانه ایستاین حسن صورت تو عجب کارخانه ایست
چه خوش گفت شاگرد منسوج بافچو عنقا بر آورد و پیل و زراف
بازم ز هر طرف مه رخساره کسی استدل با کسی و دیده بنظاره کسی است
از بسکه جان به تشنه لبی درد کرده استآب حیات بر دل من سرد کرده است
جمال شمع چو خورشید عالم افروزستستاره سوخت پروانه سیه روزست
مگو که ماه رخ او ز گلرخان بگذشتکه این ستاره ز خورشید آسمان بگذشت
آن شمع گلرخان که رخش لاله زار ماستطوفان آتشی است که در روزگار ماست
بی شمع رخت هیچ صفا در دل ما نیستبالله که بی روی تو در کعبه صفا نیست
کشته تیرت که ازوی استخوان ها مانده استگرچه خود رفت از میان اما نشان ها مانده است
هیچت ز خون ما غم روز جواب نیستگویا که خون اهل نظر در حساب نیست
دل که خونم خورد ای حور نه پنداری ازوستاو که جا در دل من ساخته خونخواریی ازوست
همه راست میل خالی که بر آن رخ جمیلستچه رسد بما ازین خوان عدسی و صد خلیل است