گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شتر بچه با مادر خویش گفتپس از رفتن آخر زمانی بخفت
در سوختنم آنکه بر افروختن آموختشمعی است که پروانه ازو سوختن آموخت
گفتی چمن بوقت گل ای همنفس خوش استوقت تو خوش که مرغ مرا با قفس خوش است
مریز بی گنهم خون که جست و جوییقیامتی و سیوالی و گفت و گویی هست
کدام زخم که بر من ز دلستانی نیستکدام خاک کش از خون ما نشانی نیست
عیسی دم ما همدم اگر نیست غمی نیستما را غم آن کشت که با ماش دمی نیست
آتشی دردل من شمع رخت درزده استکه بهر مو زتنم درد دلی سر زده است
هزار سال سفر از وجود تا عدم استولی چو بر سر جان پا نهیم یک قدم است
ساقی جهان سرشک حریفان گرفته استکو کشتی شراب که طوفان گرفته است
در ره عشق از خضر هم زندگی واماندگی استپیش صاحب مشربان مردن حیات و زندگی است
تن عاشق همای لامکان استتو پنداری ک مشتی استخوان است
عبادت به اخلاص نیت نکوستوگر نه چه آید ز بی مغز پوست
بحق شام وصال و بعهد روز نخستکه روز و شب دل من در هوای صحبت تست
نوبهار آمد چو گل رخها ز می خواهد شکفتمن که امروزم گلی نشکفت کی خواهد شکفت
مرا ز عشق نه عقل و نه دین دنیایی استچه زندگی است که من دارم این چه رسوایی است
جان من در دوستی نامهربان می بینمتآنچه بودی پیش ازین اکنون نه آن می بینمت
آن سرو ناز کز چمن جان دمیده استشاخ گلی بصورت او کس ندیده است
آن سرو هرگه از نظر من گذشته استگویی که تیری از جگر من گذشته است
برقی که ز نعل فرس سیم تنی خاستآهی است که از سینه خونین کفنی خاست
گر بمسجد گذری با این رخ و آن چشم مستکافرم گر صد مسلمان را نسازی بت پرست
پیر مغان گدای درش همچو ما بسی استما خود کسی نه ایم ولی پیر ما کسی است
وادی مجنون جگر سوزست و کس را تاب نیستآهویان تشنه را جز اشک مجنون آب نیست
شنیدم که نابالغی روزه داشتبه صد محنت آورد روزی به چاشت
حیات تشنه لبان وصل آن مسیح دم استکه با وجود لبش آب زندگی عدم است