گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مرا چو شبنم از آن مایه حیات کم استکه آفتاب مرا با من التفات کم است
وقت مستی چون عرق از روی دلجوی تو خاستچشمه آب حیات از هر بن موی تو خاست
ذوقی است که در تیره شبی چون شب مویتناگاه درخشد ز کناری مه رویت
دور از تو شب و روز مرا خواب حرام استمن خود چه شناسم که شب و روز کدام است
ای باغبان چه حاصل از سرو ناز باغتشمعی طلب که از وی روشن شود چراغت
باغبان آنسرو اگر برطرف جو خواهد نشستآتش مغروری گلها فرو خواهد نشست
گر لب بنهی بر لب مستان چه تفاوتکان مگسان در شکرستان چه تفاوت
قدرم چو مه از مهر سعادت اثر تستمن هیچ نی ام هرچه بود از نظر تست
یکشب که در فراق جمال تو دلبرستباصد هزار روز قیامت برابرست
سیهکاری از نردبانی فتادشنیدم که هم در نفس جان بداد
عمر من تا کی بآه آتشین خواهد گذشتآه اگر دور از تو عمر من چنین خواهد گذشت
چون کوهکن با بیستون گفتم توانم راز گفتطاقت نبودش کوه هم حرفی که گفتم بازگفت
گرچه ز گلهای می دامن ما شستنی استشستن دامن ز می غایت تر از دامنی است
بی بخت و یارم مرا از مرگ چشم یاری استاین بخت خواب آلوده را خواب اجل بیداری است
در عشق تو تا در غم خویشی ملامت استاز خود چه بگذری همه خیر و سلامت است
نه عاشق است که واله بر وی چون مه تستکه مرده متحرک چو سایه همره تست
دید چشمم پای او بر خاک و خاک ره نگشتخاک در چشمم چرا خاک ره آن مه نگشت
گر یار مرا میل من خسته بسی نیستمن دانم و او محرم این راز کسی نیست
عنان کار نه دردست مصلحت بین استعنان بدست قضاده که مصلحت این است
اگر ز کین کشی ام غم ز خشم و کینم نیستز رشک غیر می سوزم که تاب اینم نیست
خدا را ندانست و طاعت نکردکه بر بخت و روزی قناعت نکرد
خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوستخون خورم بی چشم مستت گر شرابم آرزوست
تو را صد خوبی و بر هر یکی صد دیده حیرانتمرا یک جان و می خواهم شوم صد بار قربانت
رشکم از کس نبود گرد و جهان حاصل اوستمیرم از غیرت آنکس که غمت در دل اوست