گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گر نشینم با تو در خلوت به شادی یک دمیاز غبار خود نبیند چشم دل دیگر نمی
لعل لبش کزو بچکد آب زندگیآورد خط بنام من از بهر بندگی
من ندیدم نشنیدم که بود در چمنیهمچو بالای تو سروی و چو رخ نسترنی
صیدکنان مرکب نوشیرواندور شد از کوکبه خسروان
ماهرویا گه آنست که رخ بنماییکه بجان آمدم از بیکسی و تنهایی
نگارینا نمی شاید ترا گفتن به رخ ماهیکه در حسنت کسی همتا ندید از ماه تا ماهی
یا رب کراست چون تو نگاری شکرلبیسروی سمنبری صنمی سیم غبغبی
ای نسیم صبحدم بگذر بخاک درگهیکز غبارش چشم جان گشتست نورانی مرا
آن شهنشاهی که از تأثیر جود عام اوهر چه باشد آرزوی دل بچنگ آید مرا
از برای دو چیز جوید و بسمرد عاقل جهان پر فن را
ابن یمین اگر همه عالم بکام تستباید کزان فرح نفزاید دل ترا
ای نسیم صبحگاهی بر تو جان افشان کنیمگر کنی آگه ز حالم خواجه نصرالله را
ای بسا دوستان که بگزیدمتا بدیشان بمالم اعد را
یک نفس ای خواجه دامن کشانآستنی بر همه عالم فشان
بتمثیل ابن یمین نکته ییکند عرضه بر شاه فرمانروا
بیا ز ابن یمین ای دوست بشنومر این شایسته پند رایگان را
باهل خطه فریومد از طریق رضامگر بعین عنایت نظر فکند خدا
بر کاتبان خویشتن املای بد مکنچون سر زدند از پی تحریر خامه را
چشم پدر از هجر تو پوشیده چو گردیدفرزند دل افروز من ای بدر منیرا
خداوندم مرا در علم منقولزبان و دیده گویا کرد و بینا
خرد چون کند دوستی با کسیکه با دشمنان باشد او را صفا
خسیسی اگر لاف آن میزندکه باشد یکی در نسب اصل ما
خطابی با فلک کردم که از تیغ جفا کشتیشهان عالم آرا و جوانمردان برمک را
دانی چه موجبست که فرزند از پدرمنت نگیرد ار چه فراوان دهد عطا