گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
روزی از آنجا که فراغی رسیدباد سلیمان به چراغی رسید
ز هی فرخنده جایی خوش مقامیکه خجلت میدهد خلد برین را
شبی در تواریخ کردم نگاهشعار بزرگان پیشینه را
عزلت و انزوا و تنهاییبرهانندت از هزار بلا
عطا میخواست از من ماهروییبگفتم جان ز بهر تست ما را
گر خرد یار تست ابن یمینبر طرب نه بنای کارت را
گنهی میکنم کنون پنهانایزد آنرا نمیکند پیدا
فراخ دستی ز اندازه مگذران چندانکه آفتاب معاشت بدل شود بسها
قطعه یی نزد من رسید امروزاز سخنهای قدوه الشعرا
مرا فلک بمواعید میفریفت ولیکاز آن هزار یکی با رهی نکرد وفا
مرا پیشه شعرست و در وقت هااثرها پدید آید از پیشه ها
ای سپر افکنده ز مردانگیغول تو بیغوله بیگانگی
منم ابن یمین که نتوان کردجز بمن انتساب شعر مرا
علاء دولت و دین آصف سلیمان فرزهی جناب تو ارباب فضل را مأوا
منور شد به شمس دولت و دیندو گیتی چون هم این دارد هم آن را
مده دل ز دست ار غمی هست و خوفیکه آید دو چندانت شادی و یسرا
هر که در مال میکند ضنتسعی در جمعش ار بود تنها
یکی گفت با من که خورشید تافتترا سر پر از خواب مستی چرا
ای جوانبختی که در خلوتسرای کایناترأی پیرت میگشاید پرده از ابکار غیب
ای خدیوی که عهد دولت توهست چون در زمان عمر شباب
ایدل جهان بکام گرت نیست گو مباشمنت خدایرا که جهان هست منقلب
اگر نیک و گر بد چو خواهد رسیدز ایام عمر تو روزی بشب
پیرزنی را ستمی درگرفتدست زد و دامن سنجر گرفت
چو دونان درین خاکدان دنیمباش از برای دو نان مضطرب