گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
قصه شنیدم که در اقصای مروبود ملک زاده جوانی چو سرو
چون سفیهی ترا بیازاردآن دمش گر ادب نیاری کرد
تا بود در سرت کلهدارییکدمت بی صداع نگذارند
چو دولت خواهد آمد بنده ایراهمه بیگانگانش خویش گردند
چه عادتست که انباء دهر هر قومیکرم به لاف ز عهد گذشته وا گویند
چند گویی که دولت و دولتزینهوس تو هلاک خواهی شد
چه گویم گردش گردون دون راکه خس را بر سر اوج آسمان برد
جمعی که شاعران جهانشان ستوده اندکز قدر پای بر سر افلاک سوده اند
جهان کشور دانش شه ممالک فضلجمال دولت و دین صاحب کریم نژاد
جلال دولت و دین یونس ایجهان کرمتویی که چون تو جوانمرد چرخ پیر ندید
جاهل از بهر که و هیزم و بهر علفستنه بدان پایه که بر صدر بزرگیش برند
ای به نسیمی علم افراختهپیش غباری علم انداخته
حکیم ملت و دین را زمن پیام بریدکه دوستان حق صحبت نگاه داشته اند
حاسد بد سکال باری کیستاو بمیزان من چه می سنجد
حبذا روزگار بیعقلانکز خرابی عقل آبادند
چون جامه چرمین شمرم صحبت نادانزیرا که گران باشد و تن گرم ندارد
خداوندا ز هر احسان که با مانمودی در ضیافتخانه جود
خدیو کشور را دی بهاء دولت و دینتویی که ابر کفت لؤلؤ خوشاب دهد
خرد را دوش میگفتم بخلوتکه ای بیدار دل پیر مجرد
خلق خدا که خدمت دادار میکنندهستند بر سه قسم که این کار میکنند
خیمه بوالعجبی زد فلک شعبده بازهر دم از پرده برون نقش دگر گون آرد
خلعت شاه جهان بر شهریار شرق و غربتا قیامت بر مراد دوستان فرخنده باد
کودکی از جمله آزادگانرفت برون با دو سه همزاد گان
دی یکی گفت که در مجلس دستور جهانهر چه خواهد دلت آن نیست که حاصل نشود