گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در باب من ز روی حسد یک دو نا شناسدمها زدند و کوره تزویر تافتند
دو دوست با هم اگر یکدلند در همه حالهزار طعنه دشمن به نیم جو نخرند
دمی نمیگذرد کاین دل کباب مرازمانه زاتش هجران کبابتر نکند
دامن مرد کاهلی چو گرفتگله از گردش زمانه کند
دشمنی دوسترویم افتادستکه ز هسیتش نیست خواهم شد
در قصه شنیده ام که ابلیسروزی سه هزار تیز میداد
دو سه روزی که زندگانی تستهیچ دانی که چون همی گذرد
در اینزمانه ندانم کسی ز اهل خردنظر بدوزد و بهر طمع زبون نشود
در اقبال و ادبار گردون دونرگ جان تدبیرها بگسلد
ای ز خدا غافل و از خویشتندر غم جان مانده و در رنج تن
دوش در تنگنای عقل مرابا خرد صحبت اتفاق افتاد
دلا بار گران بر گردن جانمنه چندان که چندانی نیرزد
در جهان کهن از عامه نو کیسه بسی استکه یکی ز آنهمه بر خوان پدر کاسه ندید
در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشتآنقدر عمری که دارد مردم آزادمرد
در جهان هر جا که هست آزاده ییبار غم از تنگدستی میکشد
رای مخدوم که از عالم غیب آگاهستحال من بنده کماهی بیقین میداند
روزگاری که ز کس هیچ گزندت نرسدو اندرو وجه معاشی بنظامت باشد
رزق مقسومست و وقت آن معین کرده اندبیش از آن و پیش ازین واصل نمیگردد بجهد
ز راه بیخردی گفت بوالفضولی دیمرا چو دید که جز میل انزوا نبود
ز من بخدمت مخدوم من فتوح اللهکه باد سایه عالیش تا ابد ممدود
رهروی از جمله پیران کارمی شد و با پیر مریدی هزار
زین پیشتر برین لب آب و کنار جویآزادگان چو سوسن و چون سرو بوده اند
سالها خاطر مرا ز نشاطهیچ پروای قیل و قال نبود
سر اکابر عالم نظام ملت و دینتوییکه چون تو پسر مادر زمانه نزاد