گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گر تو یادم کنی و ور نکنیمن ز اخلاص کم نخواهم کرد
گرم گردون گردان چند روزیبسر ز آنسان که میباید نگردد
گر کم به درت آیم معذور همی دارمکان را که بسی بینند هجرش ز خدا خواهند
ما که به خود دست برافشانده ایمبر سر خاکی چه فرومانده ایم
گر بمثقال ذره یی بد و نیکآورد فعلت از عدم بوجود
گر چه فرزندان جسمانی سه چارم هست لیکاز حیات و موتشان هرگز نه غمگینم نه شاد
مرا دو یار جهاندیده و دو همزادندکه یکزمان نتوانم گزیر ازایشان کرد
مرد دنیا طلب از غایت نادانی خویشببرد با خود از اینجا چو رود سوزی چند
من ابن یمینم که چون طبع منسخن را بدانش اساسی کند
مرا دوستی کو که با دشمنمبگوید که این نکته میدار یاد
منه بر جهان دل که معشوق تستکه او چون تو عاشق فراوان کشد
مرد باید بهر کجا باشدعزت خویشتن نگهدارد
مرد فرزانه کز قضا ترسدعجب ار فکر او خطا نبود
محیط و مرکز افضال زین ملت و دینتوییکه چون تو جوانبخت چرخ پیر ندید
در چمن باغ چو گلبن شکفتبلبل با باز درآمد به گفت
مکن هرگز ستم بر زیر دستانکه ایشان چون تو حق را بندگانند
مرد باید که در جهان خود راهمچو شطرنج باز پندارد
مرا از هر چه در عالم هنر هستمر او را از ندامت میشمارد
مرد آزاده به گیتی نکند میل دو چیزتا همه عمر وجودش به سلامت باشد
مراست صد هنر و نیست زر بدین عیبماگر تو طعنه زنی بیهنر نخواهم شد
ملامتم مکنید ار نبید مینوشمکه رستگاری آزادگان بود ز نبید
مرا که طوطی شکر فشان گلشن قدسچو پیش بلبل نطق اوفتد پر اندازد
نسیم باد صبا کیست جز تو کز بر منبنزد خواجه رسالت گذار خواهد بود
نظام دولت و دین آنکه عدل شامل اوزمانه را بخوشی همچو باغ رضوان کرد