گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
زینسان که دور مانده ز یاران جانی اممردن هزار بار به از زندگانی ام
وقتی دل سودایی می رفت به بستان هابی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان ها
ز دیوانه یی کرد روزی سؤالسلیمان مرسل علیه السلام
سپهر مهر جلالت جلال دولت و دینتویی که رأی ترا شاه انجم است غلام
سرگشته بهر دانه چه باشم چو آسیاآمد بسان قطب گه آرمیدنم
سلطان تاجبخش مرا پیش تخت خواندبر امتثال حکم بناچار تافتم
سالها در چار سوی خطه کون و فسادهمچو باد از هر طرف بی پا و سر بشتافتم
شنیدم از سر منبر مذکری میگفترضای حق طلبی باش بر سر تسلیم
شهریارا من از این حضرت چون خلد برینمیروم وز سر حسرت بفضا مینگرم
شرح جوری که من از دور قمر می بینمبا که گویم که جهان زیر و زبر می بینم
شرح شوق و نیازمندی خویشمی نیارم که در بیان آرم
صحبت جمغی که ما را دوستان میزیستندبر مثال صحبت اصحاب کشتی یافتم
اگر تو برفکنی در میان شهر نقابهزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب
صاحبا گر چنین همی شایدکه بهر یک مهت سلام کنیم
ظفر نیافت خردمند در جهان روزیبهیچ فایده دیگر از حضور کرام
فیلسوفی که من در اسرارشببد و نیک بود می محرم
فراق حضرت گردونجناب سرور عهدمرا چو فرقت روح از تنست و نور از چشم
قدوه اهل کرم ای زبده آزادگاناکرم الاخوان شهاب الدین که بادی دوستکام
گر بدست آید مرا در تیه حیرت یک جوینقانعم منت پذیر از من و از سلوی نیم
گاه آن باشد که باشم پای بر جا همچو قطبآسمان آخر چو خود سرگشته تا کی داردم
گر ترا هست خرد یاز بیا ز ابن یمینیک نصیحت بشنو این ز بزرگان قدیم
گر نگردد فلک بکام دلمخلق را اضطراب ننمایم
گر بگویم خون شود در کوه سنگآنچه من از دور گردون می کشم
ما را همه شب نمی برد خوابای خفته روزگار دریاب