گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هر کس که پا نهاد بکویت ز دست رفتهشیار و عاقل آمد و مجنون و مست رفت
ناصح چو دل نماند نصیحت چه فایدهپندم مده به هرزه که تیرم ز شست رفت
داغ دلم آن نیست که بامن سخنت نیستاین داغ دلم سوخت که پروای منت نیست
آنشمع که حسنش دل ارباب وفا سوختدر هرکه زد آتش رخ او جان مرا سوخت
شمعی که ز سوز دل گرمش خبری هستزان است که با عاشق خویشش نظری هست
یکی را تب آمد ز صاحبدلانکسی گفت شکر بخواه از فلان
ناله من جان غم پرورد می داند که چیستزخم دل سخت است صاحب درد می داند که چیست
نیست کس خورشید من کو درد پرورد تو نیستدر زمین و آسمان یکذره بی درد تو نیست
ساقی که یار ما بود اغیار را چه بحثجایی که گل حریف شود خار را چه بحث
سوختیم از غم و این آتش پنهان همه هیچهمه داغیم ز خوبان و بر ایشان همه هیچ
نصیب ما نشد از وصل یار جز غم هیچبوعده یی ز دهانش خوشیم آنهم هیچ
معلم را بگو فریاد از آن شوخز شوخی کشت شهری داد از آن شوخ
دوش از دیرم ملک در حلقه او را بردناگه آن بت پیش چشمم آمد آنها باد برد
مسکینی ما را نتوان شرح و بیان کردمسکین تر از آنیم که تقریر توان کرد
آن آفتاب حسن سحر میل باده کردصبح سعادتم در دولت گشاده کرد
وصل تو گر زمانه نصیب رقیب کردشکر خدا که درد تو ما را نصیب کرد
چه آوردم از بصره دانی عجبحدیثی که شیرین تر است از رطب
ساقیا می ده که صبر و عشق مهجور از همندعشق خرمن سوز و عقل خوشه چین دور از همند
مستان تو گر باغ و بهاری طلبیدنداز درد سر خلق کناری طلبیدند
آب حیات کس بجز از جرعه کش نخوردهرکس که توبه ز می آب خوش نخورد
خوبان که همچو شمع ز نور آفریده اندسر تا قدم چراغ دل و نور دیده اند
رسید یار و دلم بی قرار خواهد کردفغان که گریه مرا شرمسار خواهد کرد
از روزگار تیره دلم بر غبار چندروزم سیاه شد ستم روزگار چند
سفید موی و سیه نامه از گنه تا چندچو نامه روی سفید و درون سیه تاچند