گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خلق از سگت نه از بد دشمن فغان کننددشمن چه سگ بود گله از دوستان کنند
خوبان همه محبوب دل و آفت جانندهرچند که من وصف کنم بهتر از آنند
خرم دلی که ره بسر کار خویش بردگوی مراد تا بتوانست پیش برد
شکم صوفیی را زبون کرد و فرجدو دینار بر هر دوان کرد خرج
چشم ز گریه خانه مردم پر آب کردطوفان اشک من همه عالم خراب کرد
چو خستگان ز درد دل گشاد می یابندز نامرادی از این در مراد می یابند
سوز حدیث شمع زبان را خبر نکردحرف سر زبان بدل کی اثر نکرد
لعلت بخنده هرچه دلم از تو خواست کردصد وعده دروغ بیک خنده راست کرد
شاهان اگر بصحبت رندان نظر کنندشاید که نازو سروری از سر بدر کنند
گاهم دو آهوی تو سگ خویش خوانده اندگاهم به سنگ تفرقه از پیش رانده اند
نامه شوق ترا تا به کبوتر ندهندمرغ را ره به سر کوی تو دلبر ندهند
خوبان که نیش بر جگر ریش می زنندنوشی نمی دهند چرا نیش می زنند
امروز دل از آینه جان نظرت کردعاشق نظر امروز بچشم دگرت کرد
تا دل سر زلف یار گم کردسر رشته اختیار گم کرد
یکی نیشکر داشت بر طبقریچپ و راست گردیده بر مشتری
گر سگان تو انیس من محزون شده اندآهوانند که همصحبت مجنون شده اند
هرچند آهنین دل ما ناز بیش کردآهن ربای همت ما کار خویش کرد
هردل که جز خیال تو در وی مقام کردخلوتسرای خاص ترا وقف عام کرد
تا جهان بوده است با نیکان بدان در کینه اندمیگساران را حسودان دشمن دیرینه اند
خورشید اوج عزت خوبان ماه رویندمعراج خاکساران این بس که خاک کویند
من اگر حسرت روی تو چنین خواهم بردحسرت روی زمین زیر زمین خواهم برد
یار شد مست و دل ما بفغان باز آوردگریه بد مستی ماهم بمیان باز آورد
گرچه در پای تو ای شمع بسی سوخته اندهمه این سوختگی ها ز من آموخته اند
گر حسن و دلبری بتو مهپاره داده اندچشمی بماهم از پی نظاره داده اند