گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
وصلش نماند و تلخی زهر فراق ماندوان چاشنی چو شیره جان در مذاق ماند
یکی را ز مردان روشن ضمیرامیر ختن داد طاقی حریر
در عرق شد چو رخش ز آتش می تابی خوردوه که زان روی عرقناک دلم آبی خورد
کار ما عشق است و مارا بهر آن آورده اندهر کسی را بهر کاری در جهان آورده اند
بجای آب حیاتم شکر لبی دادندحیات خضر بهر کس ز مشربی دادند
جمعی که دل بهرزه پریشان نکرده اندهرگز نظر بعالم ویران نکرده اند
یاران چه شد که پرسش یاری نمیکندبر دردمند خویش گذاری نمیکنند
بسکه از گرم اختلاطی گلرخان آتش وشندعاشقان تا دیده اند این قوم را در آتشند
گر قسمن ما شد ز ازل غم چه توان کردوین دردی غم گر نرسد هم چه توان کرد
خوبان دل گرم و نفس سرد چه دانندباروی چو گل قدر رخ زرد چه دانند
در چنگ غمت سخت اسیرم چه توان کردراضی بهلاکم چه نمیرم چه توان کرد
هرکه مست تو نشد جام شرابش ندهندبخدا گر همه خضرست که آبش ندهند
یکی نان خورش جز پیازی نداشتچو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
زاهد مرا که بیدل و دین آفریده اندعیبم چه میکنی که چنین آفریده اند
تو آفتابی و شوق تو ناتوانم کردنمیرسد بتو دستم چه میتوانم کرد
ایکه رخسارت ز روی لاله آب و رنگ برددامن پاک تو از آیینه دل زنگ برد
قومی نشسته با تو و می نوش میکنندقومی برون در سخنی گوش میکنند
شدم هلاک و ز من جز دریغ و درد نماندبباد رفت غبارم چنانکه گرد نماند
خوبان بگلشن از نظر ما چه میروندچون خانه پرگل است بصحرا چه میروند
مجنون شوم و وارهم از بوالهوسی چندباشد که برآرم بفراغت نفسی چند
کجا با آن طبیب جان حریفان حال من گویندکه گر باشد مجال او حدیث خویشتن گویند
قناعت از دو عالم میتوان کردصبوری زان میان کم میتوان کرد
باز شمعم خانه روشن کوری اغیار کردعاقبت دود چراغ شب نشینان کار کرد
یکی گربه در خانه زال بودکه برگشته ایام و بدحال بود