گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
فصل بهار و خلق بعشرت نشسته اندمارا چو لاله ساغر عشرت شکسته اند
زلف یار از دست رفت و دل ازو دیوانه ماندمشک رفت از خانه اما بوی او در خانه ماند
مشنو که بی تو ناله زارم هوس نماندپر شد جهان ز ناله مجال نفس نماند
فلک بدور تو طفلی که در وجود آوردکجا به مسجد و محراب سر فرود آورد
خاری که راه در دل از آن جور پیشه کرداز بسکه ماند در دلم آن خار ریشه کرد
از گرد راه دل بامید تو شاد بودکایی مگر سوار دریغا که باد بود
دور فلک که جام مرادم نمیدهدهرگز چو خلق هم دل شادم نمیدهد
عرش و معراج نه در خورد من زار بودعرش من کرسی و معراج سردار بود
چو دل به وصل دهم جوریار نگذاردچو یار رحم کند روزگار نگذارد
وصل ما یکنفس از روی نکویی باشدبلبل از صحبت گل مست ببویی باشد
یکی طفل دندان برآورده بودپدر سر به فکرت فرو برده بود
هرکه سوی قبله مقصود رو می آوردقبله مقصود هم رو سوی او می آورد
ترک دین بهر تو چون عاشق مسکین ندهدکفر باشد که برای تو کسی دین ندهد
نیست جان رفتن که نور از چشم روشن می روداین بود کان نور چشم از دیده من می رود
هرگز غبار حسرت دور از دلم نشدهرگز ز صد مراد یکی حاصلم نشد
چو شهسوار مرا رخ ز باده گلگون شدعنان توسن عقلم ز دست بیرون شد
کی از لعل تو جان من بیک دیدن بیاسایدبیا لب بر لب من نه که جان من بیاساید
زان پری ما را دل دیوانه رسوا می کنداین چه رسوایی است این دیوانه با ما می کند
تا کلک قضا نقد وجود از عدم آوردنقشی چو خط سبز تو کم در قلم آورد
چون میل دل خلق جهان سوی تو یابندهر دل که شود گم بسر کوی تو یابند
گر بعد عمری یکنفس ما را نظر سویش بودکی را مجال یک نظر از تندی خویش بود
شنیدم که صاحبدلی نیکمردیکی خانه بر قامت خویش کرد
بخاک مرده اگر برق عشق برگیردچراغ مرده دگر زندگی ز سر گیرد
نیاز من نخرد کس که کس فقیر مبادبناز حسن فروشان کسی اسیر مباد