گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بگذار که تا بوسمت ای جانان لبکاندر خور صد هزار بوسست آن لب
سیمین ز نخست آن تویا شیرین سیبیا رب چه خوش آمدم بدندان این سیب
گفتم که شنیدم که ترا زحمت تبافتاد و مرا شد ز غمت روز چو شب
در هجر بسی مکوش ای در خوشابکایام میان ما بصد جهد و شتاب
ای بس که دلم در پی تحقیق شتافتبس موی که در فکرت باریک شکافت
افسوس که عمر من ز هفتاد گذشتبگذشت چنانکه بگذرد باد بدشت
ایدل اگر اعتقاد تو هست درستمی دان که ترا روزی تو خواهد جست
افسوس که موسم جوانی بگذشتو ایام نشاط و شادمانی بگذشت
ای کرده هوای مال نا پروایتبشنو سخنی عرضه کنم بر رایت
ایدل غم این عالم فانی هیچستوین یکدوسه روزه زندگانی هیچست
شب فراق که داند که تا سحر چندستمگر کسی که به زندان عشق در بندست
ای دل چو نعیم این جهانی شدنی استوین مملکت حیات فانی شدنی است
ایدل همه عمرت این تبهکاری چیستوندر سرت آهنگ گنهکاری چیست
ایدل اگر آسایش جانت هوس استور مملکت هر دو جهانت هوس است
افسوس که رفت عمر و حاصل هیچ استحق داده ز دست و کار باطل هیچ است
آنکس که دلم بدو تولا کردستوز طاعت غیر او تبرا کردست
ایعشوه دهان ترک شما کردم و رفترخ سوی در سخا کردم و رفت
از حکم ازل بهیچ رو مهرب نیستدر عالم جان تفاوت مذهب نیست
ایدل بدو نیک اینجهانی هیچستوینعالم بی ثبات فانی هیچست
از تاب جگر دوش روانم میسوختخون دل و مغز استخوانم میسوخت
امروز کسی که شهره در شیر دلیستدر ملک علی والی و در فقر ولیست
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده ستیا دیده و بعد از تو به رویی نگریده ست
آن سرو سهی که جاش در چشم منستبی لعل لبش بحر گهر چشم منست
از کوی تو با دل حزین باید رفتبا غصه و قهر همنشین باید رفت