گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هر کس که ره و رسم جهان نیک شناختاز بهر اقامت اندرو خانه نساخت
جانرا بزر ارنگه توانستی داشتقارونش بزر نگه توانستی داشت
کس تیغ چو پهلوان ایران نزدستخنجر به ازو رستم دستان نزدست
معنیت چو آنجا بگذارد صورتدر حال دگر جانت برارد صورت
در پای دلت گر ز هوس خاری نیستبا نیک و بد جهان ترا کاری نیست
هر ذره که موجود شد از مغز و ز پوستچون در نگری بجملگی پرتو اوست
وقت طرب و مستی هشیارانستکاطراف چمن کلبه عطارانست
هر کس که از این عالم فانی بگذشتوز عادت و رسم این جهانی بگذشت
خرم دل آنک بر صبوحی آموختبر آتش می خرمن اندوه بسوخت
دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکل ستهر که ما را این نصیحت می کند بی حاصل ست
چون از نظرم سرو سمنبر بگذشتاین مردم دیده اشکش از سر بگذشت
جانا رخ تو ماه زر افشان منستمیگون لب تو لعل درخشان منست
چشم تو بساحری ز هاروت بهستوز هرچه بود پسند ماروت بهست
در عشق تو گر سر بنهم باکی نیستبا مهر تو گر جان بدهم باکی نیست
زلفت صنما مایه ده مشک خطاستبا چین دو زلفت سخن از مشک خطاست
من رفتم و یادگار جانم بر تستپیدا ز تو دورم و نهانم بر تست
هستم صنما ز مهر روی چو مهتسرگشته و آشفته چو زلف سیهت
جان برخی آن پسته شکر شکنتوان قامت چون سرو و رخ چون شمنت
وصف قدوخد گر طلبد کس ز منتتشبیه کنم زود بسر و وسمنت
دل بسته آن طره عنبر شکنستجان فتنه آن پسته شکر شکنست
شراب از دست خوبان سلسبیل ستو گر خود خون می خواران سبیل ست
ما انفس و افاق بدیدیم و گذشتواندر سر هر دو خط کشیدیم و گذشت
دل در سر زلفین بتان نتوان بستوز دست فراقشان به جان نتوان جست
دی خسرو سیاره چو با شام نشستاز جیش حبش فتاد بر روم شکست