گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو ابر زلف تو پیرامن قمر می گشتز ابر دیده کنارم به اشک تر می گشت
اینهمه لاف مزن گرچه ترا سیم و زر استکه زر وسیم بر اهل خرد مختصرست
تویی که چرخ به صدر تو التجا کرده ستشعاع عقل برای تو اقتدا کرده ست
مرا باری در ینحالت زبان نیستدل اندیشه و طبع بیان نیست
درین مقرنس زنگار خورده دود اندودمرا به کام بداندیش چند باید بود
این مژده شنیدی که به ناگاه برآمدزین تنگ شکرخای که از راه برآمد
کیست که پیغام من به شهر شروان بردیک سخن از من بدان مرد سخندان برد
مرا هر ساعتی سودای آن نامهربان خیزدکه مشکینش همی گویی دو سنبل ز ارغوان خیزد
ایکه خورشید ز رای تو منور گرددعالم از نفحه خلق تو معطر گردد
گر کسی فیض جان همی بخشدشاه گیتی ستان همی بخشد
ترکم امروز مگر رای تماشا داردکه برون آمده آهنگ بصحرا دارد
خیال روی توام دوش در نظر می گشتوجود خسته ام از عشق بی خبر می گشت
تا جهانست شاه صفدر بادتخت او با فلک برابر باد
کسیکه قصد سر زلف آن نگار کندچو زلف او دل خود زار و بیقرار کند
روی یارم ز آفتاب اکنون نکوتر می شودتا به گرد ماه از مشک چنبر می شود
روی او تشویر ماه آسمانی می دهدقد او تعلیم سرو بوستانی می دهد
نگار من زبر من همی چنان بجهدکه تیر وقت گشاد از برکمان بجهد
ای سعد فلک ترا مساعداعدای ترا فلکه معاند
بودم نشسته دوش که ناگه خبر رسیدکاینک رکاب خواجه آفاق در رسید
جانم از جام می شکر یابدگر لب لعل آن پسر یابد
ایکه موج سینه تو غوطه دریا دهدپرتو طبعت فروغ عالم بالا دهد
باز خورشید قصد بالا کردباز آثار خوب مبدا کرد
دلی که دید که پیرامن خطر می گشتچو شمع زار و چو پروانه در به در می گشت
بهار امسال خوش تر می نمایدکه از صد گونه زیور می نماید