گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بدان خدای که ذات مقدس او راحدوث و کثرت و امثال این معایب نیست
سلام من برسان ای نسیم باد صبابدان دیار که آنجا مقام یار منست
بخدایی که قدرتش بر صنعهیچ محتاج آب و آتش نیست
تا حصه قناعت گشتست ملک منوا رسته ام زعشوه دو نان پیچ پیچ
ای کریمی که پشت چرخ فلکپیش تو سال و مه بخم باشد
وقت است دلا اگر بترسیگر آدمی از عدم بترسد
چو نیست راه برون آمدن ز میدانتضرورتست چو گوی احتمال چوگانت
موی سپید چیست ندانی زبان مرگزیرا که هر که دید ز خود ناامید شد
اوحدالدین تویی آنکس که ملوکاز تو جز لطف کفایت نکنند
هر که را شد فراخ سفره زیردانکه بر چشم او پدید آید
دوش عقلم که نیست گفت ای آنکت خرد عمر بی وفا گوید
قدری می صاف کهنی خواسته بودمزانکسکه اگر راست بگویم نه کسی بود
پاره می بخواستم ز نجیبزان می ناب کز زبیب برند
ای بزرگی که پایه قدرتاولش غایت کمال بود
بخدایی که چنبر گردونحلقه میم ملک او آمد
چند گویی مرا که مذمومستهر که او ذم زاد بوم کند
نه بکوشش درست روزی خلقیا بجد و بجهد دادستند
چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانتآه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت
کسی کودل درین محنت سرابستتو چونان دان که او رایی ندارد
آدمی زینجا نخواهد برد هیچگر سکندر گردد و قارون شود
ای لقای تو عید اهل کرمعید اضحی ترا همایون باد
ای که همای کرم طبع توعالم در سایه پر پرورد
یک قطعه سوی بنده فرستاد مجددینکان را بصد قصیده نشاید جواب کرد
ای بزرگی که ز شیرین سخنتعقل از جام نکت می نوشید