گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
اینک اینک چتر سلطان شریعت در رسیدماه منجوقش بر اوج گنبد اخضر رسید
هلال ماه صیام از سپهر ناگاهیبتافت آنک ربی و ربک اللهی
که خواستم از تو زابلهی منگفتی که رهیم نیست اینجا
من عجب دارم همی از شاعرانتا چرا گویند راد است آفتاب
چیست آن آتش با گونه آبسربسر پر در و لولوی خوشاب
هست سوگندم بنام آنکه هستپیش علمش ذره همچون آفتاب
دوستی دی سخنی خوش میگفتدوستی کو بسخن استادست
ای کریمی که دام منت راکرم و بخشش تو دانه ماست
ای جان خردمندان گوی خم چوگانتبیرون نرود گویی کافتاد به میدانت
بخدای قدیم و قادر و حیکه جز او حی جاودانی نیست
بخدایی که هر که بنده اوستدر دو عالم حقیقت آزادست
از من اکنون هرکسی را آرزوی مدحتسترایگان بی آنکه بر من هیچ کس را نعمتیست
با چنین کوتهی و مختصریاز تو این کبر و عجب بوالعجبیست
بر چو من بنده گر قیامی کردآنکه مطلق جهان مستوفاست
بخدایی که رازهای ضمیرپیش علمش برهنه و فاشست
بخدایی که علم واسع اوپاک از هر چه شبهتی و شکیست
ایا صدری که خورشید فلک رابه پیش رای تو بر خاک خدست
ای بلبلی که وقت ترنم ز نغمه اتسطح محیط گنبد پیروزه پرصداست
ای کریمی که در جهان کرمکس چو تو صدر بنده پرور نیست
جان و تنم ای دوست فدای تن و جانتمویی نفروشم به همه ملک جهانت
خداوندا کمینه چاکر توکت اندر بندگی یکروی و یکتاست
ای کریمی که در جهان کرمبخشش بی ریات عادت و خوست
هر که را از هنر نصیبی هستدان که بر قدر آنش حرمانیست
ای صدر دوست پرور دشمن نواز رادلفظی شنو که ان همه مغزست و پوست نیست