گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خداوندا تو آنشخصیکه چشم چرخ فیروزهنبیند در هزاران دور اگر چون تو بشر جوید
بدانخدای که بی گرد موکب امرشغبار صبح برین سبز طاق ننشیند
بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایتبه شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
شاعری را اگر دهی دشنامبر تو آنرا وظیفه پندارد
خسروا زاصطبل تو کو معمور بادوارث اعمار اسبان شیخ ابوعامر رسید
الله الله مگرد گرد دروغورچه در گردن تو یوغ بود
دوستی گفت صبر کن زیراکصبر کار تو خوب زود کند
دعاگو اسکبی دارد که هر روزز عشق کاه تا شب میخروشد
بخدایی که رخت عزت اودر سرای کهن نمی گنجد
خواجگان را نگر برای خداکاندر این شهر مقتدایانند
برای دست تو رای کرم چو سهل آمدچرا ببخت من این سهل ممتنع گردد
دم عیسی است مگر باد صباکه دل مرده بدو زنده شود
ای ملک به دیدار تو چون باغ به گل شادعالم به وجود تو چو روح از جسد آباد
سر تسلیم نهادیم به حکم و رایتتا چه اندیشه کند رای جهان آرایت
خدایگان شریعت علاء دین رسولرسول عزم تو از باد تیز تر گذرد
چند گویی مرا که مذمومستهر که او ذم زاد بوم کند
چون ز مدح تو بر اندیشیدممغزی از پوست ببیرون آمد
دیدی تو اصفهانرا آنشهر خلد پیکرآن سدره مقدس آن عدن روح پرور
خواهی که نزد خواجه قبولی بود ترامنشین بخوان او برو از نان او مخور
گفتم بجوانی که بعالم درمن مرد ندیدستم از و بهتر
بخدایی که علم واسع اواز سرایر جدا نشد هرگز
این چه شهریست سراسر آشوبوین چه قومند سراسر تلبیس
قسم بواهب عقلی که پیش رای قدیمیکیست چشمه خورشید و سایه عنقاش
ای آفتاب برج سیادت روا مدارگر بر مثال جاه تو انجم شود نقط