گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
جان من جان من فدای تو بادهیچت از دوستان نیاید یاد
اختلاف اهل علم از روی دانش رحمتستزان که کفر از حجت ایشان شدست اندر گریغ
نیست شهری چو شهر اصفاهانبحقیقت ز شهرهای عراق
چو شهر گنجه اندر کل آفاقندیدستم حقیقت در جهان خاک
حقتعالی اندرین دنیای دونبندگان نیک را بنواخت نیک
آه ازین دور چرخ و گوش افلاکآه ازین اختران کجرو نا پاک
مرد باید که راستگو باشدور ببارد بلا بر او چوتگرگ
چند گویی که عیش نیست به کامچند گویی که کار نیست به برگ
آفتاب مطلع اقبال قتلق سعد دینای بنور رای روشن کرده اسرار ازل
ای کریمی که هست گاه کرمدل و دست تو کان و دریابم
بخدایی که فیض رحمت اوکرد از بند حرص آزادم
زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاداز صورت بی طاقتیم پرده برافتاد
دخل عمرم خرج شد در انتظارگرچه من بر صبر کردن قادرم
بخدای ار چهار بالش شرعحاکمی چون تو دیده در عالم
خسروا عدل کن همیشه ازانکخوب نبود ز شهر یاران ظلم
هر که در اصلش بزرگی بوده استآن ازو هرگز نگردد هیچ کم
من بنده و اسب هر دو امروزبر درگه تو دو خواجه تاشیم
مرا ایزد تعالی خاطری دادکه دایم با فلک بودی عتابم
خواجه را دیدی تو تا بنشست بر دیوان ملکخود خبر داری که من از غصه اش چو نمی زیم
خشمت آمد که من ترا گفتمکه ترا عاشقم خطا گفتم
بخدایی که عقل کلی رابر درش سر بر آستان دیدم
ای بزرگی که دست نعمت توهست بر نام نیک سر پوشم
فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاددودش به سر درآمد و از پای درفتاد
گفتم چو بسته ام کمر بندگی توبهر میان خویش ز جوزا کمر خرم