گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
نه ترا رای که در من نگرینه مرا زهره که در تو نگرم
گفتند دی مرا که بر خواجه میرویگفتم چو راه یابم آنجا بسر روم
اگر من فی المثل در هجو کوشمبنزد عقل کی معذور باشم
نفاق و بخل در اهل سپاهانچنان چون تشنگی در ریگ دیدم
در آینه تا نگاه کردمیک موی سفید خویش دیدم
سگ به از مردم سپاهانستبوفاق و وفا و پویه و دم
بشنو از من نصیحتی که تراکار هر دو جهان شود بنظام
بر نرگس تو رفتم بهزار لابه گفتمدل برده بازپس ده که دل دگر ندارم
خداوندا بدین حالت من از شکر و ثنا گفتننپردازم همی حقا که چیزی دیگر اندیشم
پیش رویت قمر نمی تابدخور ز حکم تو سر نمی تابد
گذشت نوبت احسان و روزگار کرمچه وقت می بکند باز روز کار کرم
بخدایی که مهر معرفتشکرد توفیق عقل بیدارم
بخدایی که بر خداوندانفرض کردست بندگی کردن
آیا پادشاه شریعت که هستز اوصاف تو قاصر افکار من
یک نصیحت بشنو از من کاندران نبود غرضچون کنی رای مهمی تجربت از پیش کن
ای حسن بسته برقمرت رنگ ارغوانوایزد نهاده برشکرت شکل ناردان
دوستی دی بر من آمده بوددوستی بس ظریف و بس موزون
پوستینی بخواستیم از توتا زمستان بسر بریم در آن
چند گویی که روز برناییدستی آخر بکام دل برزن
ای شده فر شکوه مسندتهم جمال ملت و هم زین آن
مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتدکآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد
کاشکی برخاستستی روز حشرجمع گشتی باز این اجزای من
یک کارد بخواستم ز تو روزیگفتی بدهم تو آن بمن وا کن
خاطری دارم چنان وقاد وتیز و تند روکز ضمیر غیب اگر خواهی ترا بدهد نشان