گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دو یار اربیک جای میداشتیکه یکدم یکی را بنگذاشتی
مکن ایدوست کار من دریابهجرت آورد تاختن دریاب
آن رخ نگر کزومه گردون سپر شکستوان خط نگر که بر ورق عمر در شکست
برخیز که موسم تماشاستبخرام که روز باغ و صحراست
کس این کند که ز یار و دیار برگرددکند هرآینه چون روزگار برگردد
جانا نظری فرما کز جان رمقی مانده ستواکنون غم کارم خور کآخر نسقی مانده ست
باز مارا هوس خوش پسری افتادستبازمان از پی دل دردسری افتادست
نز هجر توأم بجان امانی هستنه وصل ترا بدل نشانی هست
بخوبی هیچکس چون یار ما نیستولیکن در دلش بوی وفا نیست
بس آه کم ز عشق تو از آسمان گذشتبس اشک کم ز هجر تو از دیدگان گذشت
بیش ازین طاقت هجرانم نیستبرگ این دیده گریانم نیست
باز مرا عشق گریبان گرفتباز دلم دامن جانان گرفت
بر من ز عشق دوست بنوعی قیامتستجانم ز عشق در همه عالم علامتست
این دل که به بند زلف دربسته ستبس جان که به تیغ خشم خود خسته ست
عشق تو همچون قضا فرمانرواستوصل تو همچون قدر مشکل گشاست
طرفه می دارند یاران صبر من بر داغ و دردداغ و دردی کز تو باشد خوشترست از باغ ورد
بنام ایزد جهان همچون بهشتستکه خرم موسم اردیبهشتست
هر وقت دلدار مرا با من خطابی دیگر استبی جرم با من هر دمش از نو عتابی دیگر است
عشقبازی با چو تو یاری خوشستجان فدا کردن ترا کاری خوشست
یک بار که لعل او سخن گفتبنگر که چه نغز و دلشکن گفت
وصل تو چو عمر جاودانه استخوی تو چو گردش زمانه است
خطت تا بر گل از عنبر نوشتستغمت بر من خطی دیگر نوشتست
دل درد تو در میان جان بستستجان در طلب تو بر میان بستست
جانا غم فراق تو ما را چنان بسوختکز شرم آن مرا قلم اندر بنان بسوخت