گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
امروز بتم بطبع خود نیستبا ما سخنش بنیک و بد نیست
عشق را با دل من صد رازستدر غم بر دل مسکین بازست
هر که می با تو خورد عربده کردهر که روی تو دید عشق آورد
دوش آن صنم ز زانو سر برنمیگرفتبا ما نفس نمیزد و ساغر نمیگرفت
امروز چه بودش که ز من روی نهان داشتسراز چه سبب بر من بیچاره گران داشت
چه عجب گر دلت زمن بگرفتکه مرا دل زخویشتن بگرفت
دل وصالت بشکیبایی یافتروز وصل از شب تنهایی یافت
عشقت ایدوست مرا همنفسستبی تو بر من همه عالم قفسست
وای ای دوست که بیوصل تو عیشم خوش نیستچون بود خوش که مرا آن دورخ مهوش نیست
بی مه روی تو چشمم همچو ابربهمنستبی شب زلف تو رازم همچو روز روشنست
چشمم از گریه دوش ناسودستتا سحر گه سرشک پالودست
رخ خوب تو چشم عقل دردوختمرا از جمله خوبان دیده بردوخت
دگرباره با مات بیگانگیستمکن کاینچنین ها نه فرزانگیست
دیدار یار غایب دانی چه ذوق داردابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
یکروز اگر زانکه ترا با تو گذارندبس قصه بیداد تو کز خون بنگارند
بی توام کار بر نمیآیدبر من این غم بسر نمیآید
ترا تا زین جفا دل برنگرددمرا این درد دل کمتر نگردد
برم امشب که آن سروسهی بودهمه شب کار دل فرماندهی بود
چرخ از من قرار من بستدتا ز دستم نگار من بستد
دلم از دیده برون می آیدچه دهم شرح که چون می آید
یار گرد وفا نمیگرددباوفا آشنا نمیگردد
ترسم که وعده های تو عمرم سرآوردآوخ که عشوه تو ز پایم درآورد
چون بهشتست جهان می بایدببهشت او که خوری می شاید
یکروز بکوی ما آخر گذرت افتدبرحال من مسکین روزی نظرت افتد