گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دست من تا چو دهانت باشدکی کمر گرد میانت باشد
امشب من و غمگسار تا روزدست من و زلف یار تا روز
ای ترک بیا و چنگ بنوازآهنگ بگیر و برکش آواز
ایدوست خط مشگین بر روی آب منویسبر روی خط نوشتن نبود صواب منویس
وصل تو نمی یابم چندانکه همیجویمخود می نرسم در تو چندانکه همیپویم
هر آن ناظر که منظوری نداردچراغ دولتش نوری ندارد
در رخ یار خویشتن خندمبرگل و لاله و سمن خندم
گفتم از دست عشق جان بردمخود کنون پای در میان بردم
با من ای دوست ستمگر چو جهانی چه کنمهر چه خواهی ز جفا می بتوانی چه کنم
این خبر داری که من آن نیستمبا تو بر آن شرط و پیمان نیستم
طره بخت را بشانه زنمگر دمی با تو دوستگانه زنم
آه این منم که بسته عشقی چنین شدمدربند آن کمند پراز تاب و چین شدم
من ز جهان دوست ترا داشتماز تو جفا چشم کجا داشتم
بی عارض گلرنگ تو ما خسته خاریمنا خورده می وصل تو در رنج خماریم
برداشتیم دل ز امیدی که داشتیمبر برنداشتیم ز تخمی که کاشتیم
بی تو چونان زغم هجر تو می بگدازمکه بگوشی نرسد صعب ترین آوازم
آن که بر نسترن از غالیه خالی داردالحق آراسته خلقی و جمالی دارد
آن چیست که من از تو و عشق تو ندیدموان چیست که در هجر تو از تو نشنیدم
دست در دامن فلان زده ایمپشت پا بر همه جهان زده ایم
خشمت آمد که من ترا گفتمکه ترا عاشقم خطا گفتم
خود بخود خواستم اینعشق علی الله چکنممحنت من ز من آمد گله زانمه چکنم
یا ز چشمت جفا بیاموزمیا لبت را وفا بیاموزم
از روی چو خورشیدت هرگه که براندیشمیکذره بود کمتر چون از قمر اندیشم
هر جور که من ز یار می بینماز نامه روزگار می بینم