گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
روز و شب در هجر او غم میخورموانده آن روی خرم میخورم
از تو یک بوسه همی درخواهمبده ای دوست که دیگر خواهم
تاکی این فریاد از دست دلمنیست زین فریاد کردن حاصلم
آن شکرخنده که پرنوش دهانی داردنه دل من که دل خلق جهانی دارد
ساعتی از عشق تو بی غم نیمبیغم و اندوه تو یکدم نیم
وای من از دست دل کو نیست در فرمان منعاقبت هم بر سر دل رفت خواهد جان من
لحظه آن سنبل از گل وا فکنواتشی در پیر و در برنا فکن
خون شد زفرقت تو دل مهربان منبربست رخت از غم هجر تو جان من
برو ای یار دلارام بروبرو ای یار گلندام برو
سخن بی غرض از من بشنوبر دشمن مشو ایدوست مشو
ای زگرد ماه مشگ آویختهوی بگرد لاله عنبر پیخته
دلم بستان و آنگه عشوه میدهچنین خواهم زهی نامهربان زه
رخ برون از پس نقاب مدهبیش ازین شرم آفتاب مده
عشق تو و محنتی ز سر تازهدر شهر فکنده باز آوازه
بازت ندانم از سر پیمان ما که بردباز از نگین عهد تو نقش وفا که برد
چشم من چون بخت تو ناخفته بهکار من چون زلف تو آشفته به
بامدادان بگاه خواب زدهآمد آن دلبر شراب زده
زهی روی تو خار گل نهادهقد تو کو شمال سرو داده
اگر رخت از جهان بیرون نهی بهازین تر دامنان گر وا رهی به
زهی زلف تو خم درخم گرفتهغم عشق تو در عالم گرفته
چه باشد اگر با همه دوستگاریمرا گویی ای خسته چون میگذاری
توبه که بعد ازین نبرم نام عاشقیور عشق زاهدیست کنون ما وفاسقی
تو چه ترکی تو چه ترکی که به رخ فر هماییز منت شرم نیاید که به من رخ ننمایی
گر چو تو ترک در ختن بودیور چو تو سرو در چمن بودی