گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سر ما نیستت فسانه مگویسیر گشتی برو بهانه مجوی
آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می بردترک از خراسان آمدست از پارس یغما می برد
حسنی چو دعا به سر فرازیزلفی چو قضا به دست یازی
دلبرا چشم من از اشک چو دریاچه کنیوزمن دلشده بیجرم تبرا چه کنی
این چه رویست بدین زیباییوین چه عشقست بدین رسوایی
عشق بر من بزیان آوردیکار من باز بجان آوردی
دست من اگر همچو دلم تنگ نبودیجز درسر آنزلف شبه رنگ نبودی
ای که در عشق صبر فرماییمن ندارم سر شکیبایی
خیزکاندر دلبری بر عهد و پیمان نیستیوه که اندر دوستی یکروی و یکسان نیستی
دیدی که عاقبت سر آن هم نداشتیکشتی مرا و رفتی و ماتم نداشتی
دوش در گلستان سحرگاهیپرده برداشت غنچه ناگاهی
دلبر اینک رفت ایدل خون گریدر غمش زابر بهار افزون گری
هر گه که بر من آن بت عیار بگذردصد کاروان عالم اسرار بگذرد
آخر چه کرده ام که شکایت همیکنیوز ما گله برون ز نهایت همیکنی
زهی بیوفا خود نگویی کجاییاگر هرگزم خود نبینی نیایی
سخت آشفته جمال خودیورچه نوعیست این زبیخردی
مرحبا شادا زهی ای مه درآیاز کجا پرسیم بسم الله در آی
اگر درد دلم را چاره بودیچرا صبر از دلم آواره بودی
بیگانه وار یار ز من بگذرد همیمن میکنم سلام و بمن ننگرد همی
تو ازین سنگدلی کم نکنیرحمتی بر دل پر غم نکنی
گرخوی بتم نیگ ببودی سره بودیوریک سخن از من بشنودی سره بودی
سر آن داری با ما که بصحرا آییساعتی سوی گلستان بتماشا آیی
آه ار ترا ز درد دل من خبر شدیاین انده دراز مگر مختصر شدی
کیست آن فتنه که با تیر و کمان می گذردوان چه تیرست که در جوشن جان می گذرد