گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گفتم که چو فتنه چشم تو خفته بهستوز سرد سخن لعل تو ناسفته بهست
شیرین سخنم گرچه لطیف و نیکوستهم می نرهد ز طعنه دشمن و دوست
بادم که وجود من بجز زحمت نیستخاکم که مرا به نزد تو حرمت نیست
در عشق اگر به زور و زر کار نکوستدر کیسه مرا زر است و در دل نیروست
آن یار جفا جوی وفادار شدستکامروز مرا ز دل خریدار شدست
گفتی که دلم به وصل تو شاد و کش استمیلم همه سوی آن دل درد کش است
صبر از دل ریش من همی بگریزدبا دیده من خواب همی نامیزد
باد آمد و بوی عنبر آوردبادام شکوفه بر سر آورد
ای وصل تو شایسته چو عمر جاویدوی در دل من غم تو شیرین چو امید
آن سنبل پست پر ز تابش نگریدوان نرگس مست نیم خوابش نگرید
دانی سخنت شکسته چون می آیدیا حرف زبان تو زبون می آید
گفتم چو خطت برنگ موی تو شوداو آفت این روی نکوی تو شود
خط تو گرش کسی بخط میخوانداو خود نه خطست او غلط میخواند
گفتم می خوشگوار پیش آور زودگفتا شب آدینه نخواهی آسود
گفتم سخنی با تو و بد گفتم بدتالاجرم از تو گشت یک دردم صد
زلفی که بر او بند و گره باشد صدمحتاج گره زدن چرا باشد خود
کار تو همه سرکشی و ناز بودوین کبر زوال حسنش انباز بود
هجران تو از دو چشم من خواب ببردبی آب دو چشمت از رخم آب ببرد
زنده شود هر که پیش دوست بمیردمرده دلست آن که هیچ دوست نگیرد
گفتم که مرا چشم تو می پست کندگو جور کند بر من و پیوست کند
زان غالیه دان کزاو دلم خون آیدچندین سخن نغز برون چون آید
جایی که غمت بقصد جان برخیزددل را چه زیان گر از میان برخیزد
دردا که دلم زهجر خون خواهد شدکارم ز فراق سرنگون خواهد شد
حسن تو اگر چه خیمه بر ماه زندور عشق تو بر عقل همی راه زند