گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بعد مرگم زاغ چون هر پاره جایی افکنددیده ام باشد بکوی دلربایی افکند
چون گل روی تو را آتش می تاب دهدعارض پر عرقت چشم مرا آب دهد
مرا حیات ابد از لبت هوس باشدکه می گر آب حیات است یک نفس باشد
شیوه خوبی لیلی همه کس چون داندحالتی هست جز از حسن که مجنون داند
اگر پای در دامن آری چو کوهسرت ز آسمان بگذرد در شکوه
خط دمید از رخ او کار بلا بالا شدیارب این فتنه پنهان ز کجا پیدا شد
کی بمن وصل چنین غایه مویی برسدراضیم گر بمن سوخته بویی برسد
چشم صاحبدل نظر چون بر رخ گل می کنداز جمال گل قیاس حال بلبل می کند
هرکه شد سامان طلب پیوسته دردسر کشدوقت آن دیوانه خوش کش دردسر کمتر کشد
عجب که شمع شبی در سرای من سوزدمن آن نیم که کسی از برای من سوزد
نه آه از جان زار من برآمدکه دود از روزگار من برآمد
زد جامه چاک و سینه صافی چو مه نمودگویی شکافت ابر و مه چارده نمود
چشم زناز یوسفش سوی پدر نمی فتدناز ببین که بر پدر چشم پسر نمی فتد
گر مست تو آهی ز سر درد برآرداز خاک تن مدعیان گرد برآرد
گویند شب جمعه مخور می که غم آرداین هیچ تعلق به شب جمعه ندارد
تکش با غلامان یکی راز گفتکه این را نباید به کس باز گفت
ز آشنایی من کاخرش جدایی بودجدا ز جان شده ام این چه آشنایی بود
او که از دیده خونابه چکانم نرودنرود یک نظر از دیده که جانم نرود
سوی که روم من که دلم سوی تو باشدروی که ببینم که به از روی تو باشد
دلا ز تخت سلیمان کسی چه یاد داردکه عاقبت ببرد باد آنچه باد آرد
بهر جان قصد تو گر بر دل مجروح بودجان به شکرانه دهد هر که سبکروح بود
عیسی گذاشت دنیا قارون اسیر او شدآن بر فلک برآمد این در زمین فرو شد
گر نه چاه دقنت عقل زره می فکندجان من یوسف دل را که به چه می فکند
هر که آگه ز دل سوخته من باشدبخدا رحم کند گر همه دشمن باشد