گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در ساخته بر غم من دیگر جایز آری مگر ت تعمیه می باشد رای
یک روز به طبع با رهی دم نزنیتا عالمی از عربده بر هم نزنی
باز این دل سرگشته هجران پیمایافتاد به دام عاشقی دیگر جای
بی دیدن من جان جهانم چونیبی من که مباد بی تو جانم چونی
ما را ندهد سپهر یک جرعه میکو را نبود زود خماری در پی
نه چون رخ تو گلی بود یاسمنینه چون قد تو سرو بود در چمنی
ای بیش ز مه به نیکویی و کم نیوقت است که رحمتی کنی یا هم نی
گر روی چو مه ز من نهانی نکنیوان بوالعجبی ها که تو دانی نکنی
دی وعده خلاف آمد از آن آزردیامروز عتاب و جنگ پیش آوردی
تا چند دل آزاری و رخ برتابیتا چند جفا نمودن و بیتابی
از این تعلق بیهوده تا به من چه رسدوز آن که خون دلم ریخت تا به تن چه رسد
خود از همه کار جور کردن دانیشادی همه درد دل من دانی
ای دوست اگر نصیحتم می شنویمگرای به راستی که محروم شوی
در حسن مماثلت به یوسف نکنیجز در دل و در دیده تصرف نکنی
بدان خدای که بیرنگ نقش انسان راز روی قدرت بر سطح آب زد پرگار
کرده آنست که از کرده دوستچون بود زشت حکایت نکنند
عشق رخت براه حقیقت سمند ماخاک درت دوای دل دردمند ما
کی برست این گل خندان و چنین زیبا شدآخر این غوره نوخاسته چون حلوا شد
ذیل طلب نیافته دست یقین مابگرفت دست عشق سر آستین ما
بنشین به پس زانو در مصطبه جان هاتا چند همی گردی بر گرد بیابان ها
ای طایر قدوسی بر تن متن و تن هاداری پس ازین زندان بر عرش نشیمن ها
اگر بعرش کشد دوست فرش ایوان راز دست دل نتواند کشید دامان را
با زلف تو صد پیمان دل بست به دستان هابشکست و گسست از هم سررشته پیمان ها
بدرس دل سر زانوی ماست مکتب مادلست همنفس روز و همدم شب ما