گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گذشت درگه شاهی ز آسمان سرماکه خاک درگه درویش تست افسر ما
ما رهرو فقریم و فنا راهبر مابی خویشتنی کو که شود همسفر ما
تجلیگه خود کرد خدا دیده ما رادرین دیده درآیید و ببینید خدا را
پس دیوار تن بر شده ماهیست عجببمنش با نظر لطف نگاهیست عجب
گر آن مراد شبی در کنار ما باشدزهی سعادت و دولت که یار ما باشد
باز دل را دست جان آمد به دستطره آن دل ستان آمد به دست
بغیر خاک سر کوی دل پناهی نیستبجز گدای در فقر پادشاهی نیست
ما و دل گر پاس عشق پرده در خواهیم داشتپرده غیر از جمال دوست بر خواهیم داشت
گویند روی یار بکس آشکار نیستدر چشم من که هیچ بجز روی یار نیست
سر ملک ز جلالت بر استانه ماستکه امشب آن ملک ملک جان بخانه ماست
مملکت شاه عشق جز دل درویش نیستدل بطلب کاینات مملکتی بیش نیست
این گونه ماه آسمانستیا روی تو ای بلای جانست
رویت همه آتشست و آبستمویت همه حلقه است و تابست
من مبتلای عشق و دلم دردمند توستاز پای تا سرم همه صید کمند توست
آدمی صورت حقست و خدا را نشناختکه نشد آدمی و صورت ما را نشناخت
شورش بلبلان سحر باشدخفته از صبح بی خبر باشد
امشب شب قدرست و در میکده بازستتطهیر کن از باده که هنگام نمازست
بجهان می ندهم آنچه مرا در سر ازوستکه مرا در سر ازو آنچه جهان یکسر ازوست
ما را دلیست بسته بزنجیر موی دوستسودایی دیارم و سر گرم کوی دوست
رسید دست من از عشق دل بدولت دوستکه این خرابه بی حد و وصف خانه اوست
قدری که زاید از موت اندازه قدر نیستباید ز خویش مردن کاین عمر را قدر نیست
کونین ظهور دلبر ماستکس نیست بیار یار تنهاست
کدام شه که گدای در سرای تو نیستچگونه شاه تواند شد ار گدای تو نیست
اگر ندیدی دریا که جای اندر جوستبمن نگر که دلم جوی آب رحمت اوست