گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
امشب از اول شب مست و خرابست دلماین چه حالست نه بیدار و نه خوابست دلم
دی گفت به من بگریز از ناوک خون ریزمگفتم که ز دستانت کو پای که بگریزم
ای خواجه مرا مفروش ارزان که گرانستمتو بنده تن بینی من خواجه جانستم
همدم عیسی نفسی با دل آگاه شدمدر خم خورشید فلک رنگرز ماه شدم
دلا من و تو اگر رسته از حجاب شویمدو ذره ایم کزین رستن آفتاب شویم
عشقم چنان ربود که از جان و از تنمدر حیرتم که پرتو عشقست یا منم
مدرس فقر و فنا را سبقیماولین نکته و آخر ورقیم
آن به که نظر باشد و گفتار نباشدتا مدعی اندر پس دیوار نباشد
روح وقتیم و کلیم سلفیمصاحب نفحه و خورشید کفیم
چو گذشتم از علایق به جهان جان گذشتمرخ آن دیار دیدم ز سر جهان گذشتم
ز مغز و پوست برون رفته تا به دوست رسیدمبه جان دوست که از هر چه غیر اوست بریدم
مهی دارم که چون خورشید سر گردان او باشماسیر پنجه و کوی خم چوگان او باشم
امشب بکه مانم من اسرار همی گویمدرد دل سودایی با یار همی گویم
امشب سر آن دارم کز خانه برون تازماین خانه هستی را از بیخ براندازم
کفر آیین منست ار عشق را تمکین کنمکافر عشقم اگر من پشت بر آیین کنم
زین سپس بر هر چه غیر از وجه باقی پا زنمتشنه ام زین پس بدریا گر رسم دریا زنم
یار در چشم و من دلشده خون می گریمدوست در خانه من از شهر برون می گریم
دردیست ز عشق او به جانمپیداست ز جسم ناتوانم
جنگ از طرف دوست دل آزار نباشدیاری که تحمل نکند یار نباشد
عشق زد خیمه بیایید که بی خانه شویمشمع افروخته شد هم پر پروانه شویم
شبی که دیده بدیدار دوست باز کنمدم سپیده ز خورشید احتراز کنم
ما و دل سودا زده سرمست الستیمبرگشته ز میخانه دو آشفته مستیم
به تیره شب نظر آفتاب می بینمرخ تو می نگرم یا که خواب می بینم
یار برداشت ز رخ پرده برای دل منبرد از من دل و بنشست به جای دل من