گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمی باشدچو شمست خاطر رفتن به جز تنها نمی باشد
ایکه خواهی در ولایت شهر یاری داشتندر طریق فقر باید خاکساری داشتن
مرد که بر کند دل ز آرزوی تنمرد همانست غیر او همگی زن
از پی تشکیل حل ز عقد خراسانحل مشاکل کنم بطرزی آسان
آمد دم سپید دم آن ماه لشکریتابنده تر بروی ز خورشید خاوری
برخاست به آیین کهن مرغ شب آویزای ترک ختاخیز به طبع طرب انگیز
نیم شب از بام دل اول و بانگ خروساز گلوی مرغ عشق زد ملک العرش کوس
شد وقت آنکه باز بانوار یاسمینپهلو بفر سینه سینا زند زمین
از شاخ سرو و مرغ سحرخیز زد صفیربرخیز من غلام تو ای ترک بی نظیر
بریز ماه من ای آفتاب آفاقیز خط جام جم دل شراب اشراقی
مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بکشدچو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد
صبح عیان گشت باز خلق به خواب اندرونسر ز خمار شراب برده به جیب سکون
این قطب وجود جسم بیجان تو نیستاین دایره بی نقطه سلطان تو نیست
من بنده تو پادشاه پاینده بذاتای ذات مقدس تو سلطان صفات
یارب بجلالت رضا قطب وجودما را بوجود خویشتن کن موجود
پای دل من بسته زنجیر تو بادور سر ننهد بدشت نخجیر تو باد
درجان مقیدان جمال مطلقساری شد و جلوه کرد و برگشت ورق
پوشیده ز حق نیست نه اکثر نه اقللم یفعل ان لم یشان ان شاء فعل
پیدا شد و گفت بین رخ حق دیدمحق را بدل خویش محقق دیدم
من دوش رخ صدق و صفا را دیدمعنوان محبت و وفا را دیدم
تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشدترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد
باشد بکف عشق مهار دل مندر دست غمست اختیار دل من
ای بنده طاعت تو مسرور از تودر چشم و دل اهل صفا نور از تو
ای نور سما و جلوه طور از تودر چشم و دل و دماغ من نور از تو