گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دلاور برون راند آن فیل زودخروشان وجوشان بیامد چه دود
بجنبید لشکر چه دریای چیندمیدند در دم گره بر جبین
تنش بود لرزان دلش بود سستخروشان و جوشان به کردار کوس
جهانجوی شیرافکن آمد ز راهبه دیبا بیاراست آن قلعه گاه
چو خور سر زد از چتر فیروزه رنگسپهبد کمر کینه را بست تنگ
چو دیدند روی سپهدار شیرفکندند تن را ز بالا به زیر
طلایه برآمد سر راه نیوگرفتند برخاست بانگ غریو
چو شیر اندر آمد روان زیر فیلیکی برخروشید چون رود نیل
دگرباره آن ابر آمد پدیدبیاورد هیتال را چون سزید
ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمدراست گویی به تن مرده روان بازآمد
تو امشب به می شاد با من نشینکه فردا منش بسته آرم برین
فرستاده ای را فرستاد و تفتفرستاده آن نامه بگرفت رفت
چنین پاسخ نامه گردید زودکه جز رزم نبود دگر هیچ سود
سرآینده دهقان چنین یاد کردچو این از ره داد بنیاد کرد
بعاس آن زمان گفت هیتال شاهکه برکش همین شب مر او را به راه
بگاهی که سرزد خور از کوه روسبرآمد ز درگاه آوای کوس
وزین رو چه آن دید ارژنگ شاهنمانده کلاه و شکسته سپاه
سپاهی که از زر توانگر بودبدست از پی کینه اش سر بود
سپهبد چو آن دید آمد به خشمبرو بر بگرداند از کینه چشم
کزین روی ارژنگ آمد به پیشوزین روی هیتال با فیل خویش
روز برآمد بلند ای پسر هوشمندگرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند
به پرسید هیتال کین مرد کیستکزین سان سواری به گیتی نزیست
گرآن زرد پوشی که آید به جنگبباید سرش آورم زیر چنگ
بدو گفت کای زنگی دیو چهربگیری زمن دستبردی بدهر