گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ز سلاک آنکه یحیی بین معاذستازین می جان او را التذاذست
چه باشد حکمت منطوق و مسکوتکه دل را قوتست و روح را قوت
بما ده ساقی از آن باده صافکزو گردون گذارد بر زمین ناف
خدایا سینه من را صفا دهدلم را حکمت بی منتهی ده
هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشدیا مگس را پر ببندد یا عسل را سر بپوشد
ز من بنیوش هان اسرار دیگربطرز دیگر و گفتار دیگر
برین سیرند ثابت اهل اسرارکه در سر ولایت نیست تکرار
بریز ای ساقی ای جامت سر جمبساغر از خم اسمای اعظم
چو موسی طبل ار نی زد بنوبتشرر زد بر ملایک نار غیرت
الهی باز من را ده پر رازکه بنمایم بسمت شاه پرواز
سفر چارست بر گو آن کدامستالیه و منه هر یک را چه نامست
بیا ساقی که در کار سلوکمبجامی نه بسر تاج ملوکم
خدایا نفس ما را راهبر کنسر و سرخیل ارباب سفر کن
ای موسی طور قلب آگاهلاتحزن اننی اناالله
دوش بی روی تو آتش به سرم بر می شدو آبی از دیده می آمد که زمین تر می شد
کس از پاسبانان نه آگاه بودجهان جوی خفته به خرگاه بود
زمین را بخون لعل گون ساختندتو گفتی فلک را نگون ساختند
یکی نامه فرمود اندر زمانبه نزدیک جمهور روشن روان
جهان دیده دهقان چنین کرد یادکه ارژنگ روزی گه بامداد
به پیش اندرون پیر و یل در قفاهمی رفت مانند باد صبا
سپهبد بپیچید بر خویشتنسرم گفت کز خود ببری ز تن
وزآن روی بشنو سخن از سپاهز ارژنگ گردان زرین کلاه
سرمست ز کاشانه به گلزار برآمدغلغل ز گل و لاله به یک بار برآمد
بشد شاد هیتال بر پیل کوسببست و جهان شد بگرد آبنوس