گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای دل مخور اندیشه فردا بیشینزدیک مشو به غم ز دوراندیشی
ای خدمت تو بر رهی آمال رهیهم جان رهی تراست هم مال رهی
میل بین کآن سروبالا می کندسرو بین کآهنگ صحرا می کند
سرو بلند بین که چه رفتار می کندوآن ماه محتشم که چه گفتار می کند
روی چون حاصل نکوکارانزلف چون نامه گنهکاران
بیامدی صنما بر دو پای بنشستیدلم ز دست برون کردی و بدر جستی
چه دلبری چه عیاری چه صورتی چه نگاریبه گاه خلوت جفتی به گاه عشرت یاری
گویی که گر بخواهم یک دانه شعر سازمکز شاخ های نظمش نقش ترنج روید
مرا گویی که تو خصم حقیریتو هم مرد دبیری نه امیری
زلف او بر رخ چو جولان می کندمشک را در شهر ارزان می کند
یار با ما بی وفایی می کندبی گناه از من جدایی می کند
هر که بی او زندگانی می کندگر نمی میرد گرانی می کند
دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمندسروران بر در سودای تو خاک قدمند
با دوست باش گر همه آفاق دشمنندکاو مرهم است اگر دگران نیش می زنند
شوخی مکن ای یار که صاحب نظرانندبیگانه و خویش از پس و پیشت نگرانند
این جا شکری هست که چندین مگسانندیا بوالعجبی کاین همه صاحب هوسانند
خوب رویان جفاپیشه وفا نیز کنندبه کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
اگر تو برشکنی دوستان سلام کنندکه جور قاعده باشد که بر غلام کنند
نشاید که خوبان به صحرا روندهمه کس شناسند و هر جا روند
به بوی آن که شبی در حرم بیاسایندهزار بادیه سهلست اگر بپیمایند
اخترانی که به شب در نظر ما آیندپیش خورشید محال است که پیدا آیند
تو را سماع نباشد که سوز عشق نبودگمان مبر که برآید ز خام هرگز دود
نفسی وقت بهارم هوس صحرا بودبا رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود
از دست دوست هر چه ستانی شکر بودوز دست غیر دوست تبرزد تبر بود