گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تو چون هرگز غمی از خاطرم بیرون نمی کردیدریغا دم به دم درد و غمم افزون نمی کردی
خوشم که با لب او آشنا نشد سخنیکیم که رنجه کند لب به حرف همچو منی
آفت صد دودمانی آتش صدخرمنیساده لوحی بین که گویم دشمن جان منی
ای خداوندی که پیر چرخ با چندین چراغخاک پایت را طلبکارست بهر توتیا
رغبت به استخوان کسی کم کند سگشترسد که بو کند به غلط استخوان ما
آمد گه آن که بوی گلزارمنسوخ کند گلاب عطار
هرگز نبرد خاطر خوش ره به سوی مااز باده تر نکرد گلویی سبوی ما
خسرو ارباب دانش سرو اهل هنرای به استقلال در ملک سخن مالک رقاب
سرور ارباب همت خسرو اهل هنرای به استقلال در ملک کرم مالک رقاب
ای سیدی که نور سیادت ز روی تورخشد چنان که از تتق صبح آفتاب
ای افصح زمانه فصیحی که عقل کلامروز با تو زبده ایران کند خطاب
صاحبا شد مدتی تا شاهدان فکرتتاز طلبکاران خود دارند رخ اندر نقاب
خواجه آمد از سفر رفتم به قصد دیدنشخادمان گفتند نزد خواجه کس را بار نیست
وسواسی نظیر تو ای شیخ ساختهباور مکن که در همه شیخ و شاب هست
حسبتالله به سست ای میر با من دوستیچند گرمی های بی موقع دلم را خون کند
گمان برم که مگر سر بر آسمان سودمسرم شبی که بر آن خاک آستان آید
خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خارچون نتواند کشید دست در آغوش یار
گفتی که پلی بسازی از بهر خدااز بهر خدا نه بلکه از بهر نمود
عزیزی گفت با من دوش کای سلطان سوداگرچرا با این قدر سامان به جنت متهم باشد
می دهند از شوق آن رخساره جان از بهر آنروز و شب خورشید و مه در خانه روشن کردنند
شاید که دیرتر کند از سینه ام گذرخواهم که ناوکت همه بر استخوان خورد
ز رویش بر فلک عکسی یست خود کی مثل او باشدنه چون خورشید باشد عکس خورشیدار در آب افتد
نشود شاد دل از وعده وصل تو مگرداند این را که به این وعده وفا نتوان کرد
هزار چشم درفشان و دامن پرورتبارک الله شد طرفه نکته روشن