گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هرچند شمع مجلسی ای دل خموش باشسر بر سر زبان نگذاری به هوش باش
اگر سوسن صفت بودی زبانی در دهان گلکسی نشنیدی الا وصف رویش از زبان گل
ز مژگان پر برآوردست و سویش می پرد چشممدلی دارم نثار خاک راهش می برد چشمم
یاد آن روزی که یاری چون تو در برداشتمدر نظر خورشید و در کف مشک و عنبر داشتم
ما پای در گل از دل دیوانه خودیمما غرق خون ز چشم سیه خانه خودیم
باورم آید اگر گوید جفا کمتر کنمساده لوحم هرچه میگویند من باور کنم
بر سر کوی تو روزی چند جا می خواستیماز فلک یک حاجت خود را روا می خواستیم
زهر چشم تندخویی کو که دل پرخون کنمکامرانی بعد ازین بی منت گردون کنم
شیرین دهان آن بت عیار بنگریددر در میان لعل شکربار بنگرید
مژده باد ای دل که باز آن شمع را پروانه امکز نگاه آشنایش از خرد بیگانه ام
سرو من آمد به باغ ای سرو سربازی مکنپیش سرو قامتش دیگر سرافرازی مکن
یا رضای دوست باید یا رضای خویشتنآشنای او نباید آشنای خویشتن
مرا بیگانه ای بیگانه میگرداند از یارانبرای بی وفایی می کنم ترک وفاداران
دگر بر گریه قادر نیست چشم اشکبار منکسی کو تا بگرید بر من و بر روزگار من
من گرفتم آفتاب از چارسو آید برونروزکی گردد شب ماگرنه او آید برون
گرچه در آینه ممکن نبود جان دیدنصورت جان ز چه در روی تو نتوان دیدن
خرم آن ساعت که نوسازد دلم پیمان توعالمی حیران من باشند و من حیران تو
بنشست دلم عمری چون گرد به راه اوبرخاست به ناکامی می ترسم از آه او
تا به گلشن رفته ای بلبل به فریاد آمدهکآن که گل را بی وفایی می دهد یاد آمده
آفتاباست آن پری رخ یا ملایک یا بشر
تا کی کنی آزار من زار شکستهآزردگی ای هست در آزار شکسته
خوشا روزی که یادی از من آواره می کردینبودی عاشق و بیچاره ای را چاره می کردی
گفتگویت می دهد یاد از عتاب تازه اییار گویا دیده بهرم باز خواب تازه ای
می خورم می از برای گریه مستانه ایورنه از مستی چه حظ دارد چو من دیوانه ای