گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
وصل بیش از هجر جان سوزد نبینی عندلیبدر خزان خاموش باشد در بهار افغان کند
شرط است جفا کشیدن از یارخمر است و خمار و گلبن و خار
چو بستم دیده دید از رخنه مژگان نظر رویشچو آن مرغی که از چاک قفس بیند گلستان را
داده ام ایمان به کفر زلف آن ترسابچهوه کزین سودا چه منت ها دگر بر دین نهم
منع سودی نکند کاش نصیحت گر ماگر تواند ببرد تیرگی از اختر ما
به گریه چشم تهی کی کند دل ما راتهی به گریه نکردست ابر دریا را
غصه ی عالم نصیب جان ناشاد من استمحنت روی زمین در محنت آباد من است
کسی که چشم مرا ابر نوبهار گرفتچو دید گریه ی من راه اعتذار گرفت
کسی نگفت که از شعله سوختن عیب استولی ز خار و خسی بر فروختن عیب است
به دشمنش نظر است به دوستان کین استکسی نیافت که او را چه رسم و آیین است
من سیه بختم نه تنها چرخ با من دشمن استتا تو را دیدم مرا هر موی بر تن دشمن است
ای صبر پای دار که پیمان شکست یارکارم ز دست رفت و نیامد به دست یار
نه جز توام دگری در دل خراب گذشتنه بر زبان سخن کس به هیچ باب گذشت
باز از انجمن آن انجمن آرا برخواستآنچنان خواست که فریاد زدلها برخواست
یک نظر دیدم و دل با نیش مژگان خوگرفتیک تبسم کرد و سر با ترک سامان خوگرفت
دل غمین بستاند که جان شاد دهدفلک فریب دهد هرکه را مراد دهد
میان ما و دل یارب چرا این ماجرا باشددو کس نادیده هم را در میان کلفت چرا باشد
اگر نبیند سوی من ساقی چه سود ار می دهدنشاء نظاره آن چشم را می کی دهد
دل همان غمناک و شد در عشق چشم من سفیدخانه تاریک است و از مهر رخش روزن سفید
به رنج از ناله ای کردم کسی که بی سبب نالدمکن منع دلم از ناله کین بلبل عجب نالد
بس که در کوی تو چشمم گریه بسیار کردخون دل دیدم روان چندان که در دل کار کرد
دل ترک عشق آن بت دلجو نمی کندمن ترک عشق می کنم و او نمی کند
یار آن بود که صبر کند بر جفای یارترک رضای خویش کند در رضای یار
آن که بی پرواییش هردم مرا رسوا کندکاش از رسوایی خود اندکی پروا کند