گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هجوم نگذارد از کف ای مایه بخلدامان ترا چنان که تو دامن بخل
اشکم همه صرف شد در اندیشه ی دلخونم همه سوخت در رگ و ریشه ی دل
دی توبه به امر دوستی بشکستموامروز بتوبه کردن از غم رستم
دایم ز تو من کرانه ای میجستمزیبارویی یگانه ای میجستم
گفتی که چرا بداخترت میگفتممیگفتم وزین همه بترت میگفتم
ساقی سیم تن چه خسبی خیزآب شادی بر آتش غم ریز
از بس که زالفت خسان خون خوردمتنهایی را چو یاد کردم مردم
هر چند که سعی در رضایت کردمحاصل نشد و فزود داغ و دردم
چون مهر سفر به هفت کشور کردمرو زان تا شب ز خاک بستر کردم
ای آن که روی به کوی بیداد گرمچون باز آیی مپرس اینجا خبرم
روزی که ز روح بند تن بردارمدانی ز چه باز دیده تر دارم
چون خواهم دل ز دلستان برگیرمروزی دو سه راه امتحان برگیرم
گر بینم یار وگر نبینم میرمهر شیوه که در عشق گزینم میرم
از دوری آفتاب عالم سوزموز تیرگی بخت بلا اندوزم
حال دل از آن بهانه جو می پرسمبد حالی دل از آن نکو می پرسم
بر خاک کف پای تو چون رخ نالمور پیرهنم نگنجم از بس بالم
بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفسور پایبندی همچو من فریاد می خوان از قفس
ای درد و غم تو راحت جان و تنمدانی ز چه شکوه از فراقت نکنم
چون کوه گران نمود اصفاهانمچون کاهی کرد دوری کاشانم
گویم که دری زوصل اگر باز کنمدر پای تو جان فشانی آغاز کنم
دی با کوری کش از خسان می بینموز بد نفسان و واپسان می بینم
ای کوی تو درد و غم فراوان بردیمالقصه که هرچه خواستیم آن بردیم
تا از سر کوی آن صنم دور شدیمناخن زن زخم های ناسور شدیم
ما چشم ز جستجوی درمان پوشیمتا جامه درد دوست در جان پوشیم