گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در چیدم دوش از خلایق دامنبستم بر هرکه داشتم راه سخن
در دادن دل به زلفت ای عهد شکننبود سر مویی که از جانب من
خورشید من آن جهان به رویش روشنهردم جایی کند چو خورشید وطن
امشب مگر به وقت نمی خواند این خروسعشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس
هرچند کیمیاست امروز سخنهستیم هنوز اهل معنی دوسه تن
تا چند به بزم غیر تنها رفتنتنها بر هر بی سر و بی پا رفتن
ای بخت سیاه بخت تدبیری کنوی ناله سینه سوز تاثیری کن
ای اشک بود بر رخت ای رشک ختنیا قطره شبنمی یست بر برگ سمن
بر بالش راحتی نیامد سر منبا پهلویم آشنا نشد بستر من
شوخی که گسسته بود پیمان از منبنشست برم کشیده دامان از من
ای با مهرت سرشته آب و گل منصد شکر که بردی دل غم حاصل من
شیطان نامی که شد غمش قاتل منپابسته او شد دل بی حاصل من
در دل دو هزار مدعا دارم منزان است که پیوسته جفا دارم من
ز آن طره که ینست آن که زو هست ایمنجان و دل و دین باخته بنشست ایمن
هر که بی دوست می برد خوابشهمچنان صبر هست و پایابش
از عالم سفله ای پسر هیچ مخواهچون درگذرست از گذر هیچ مخواه
گر دل خواهی ای تن محنت پیشهمگذار دل شکسته بی اندیشه
زین سلسله تابه حال این فرزانهبکری ننشسته بود در کاشانه
بی شمع جمالت ای به حسن افسانهروشن نشود ز آفتابم خانه
چون دل بستم به زلف آن غالیه موبگشود و برم گشود از تندی خو
ای باد صبا واله و شیدا بر توکامی ز ثری تا به ثریا بر تو
ای خانه نه سپهر پرنور از توتا دور فتاده دل رنجور از تو
رحمت آید با همه مغروری توگر شرح دهم قصه مهجوری تو
باشد به مثل گر حاتم طیآن طبع که سرکشست کی گیرد کی