گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای دل که ز چاک سینه بگریخته ایوز بهر خلاص حیله انگیخته ای
یاری به دست کن که به امید راحتشواجب کند که صبر کنی بر جراحتش
از من برگشت یار من بی سببیپر کرد ز خون کنار من بی سببی
ای چشم مرا چشم گهربار از پیدارد چشم تو چشم بسیار از پی
رفتی رفتی از دل پر خون رفتیاز غمکده سینه محزون رفتی
در دایره اهل هوس جا کردیکردی چندان که خویش رسوا کردی
ظاهر بینان که دم زنند از یاریزنهار که یار خویششان نشماری
ای خواجه مکن فخر به مال دگریعیب ست توانگری به مال دگری
روزی که برغم چرخ مهمان منیآباد کن کلبه ویران منی
از سینه خیال قد آن سروسهیچون رفت ای اشک زحمت من چه دهی
من کرده ام از هر مژده یی دریاییاو ساخته بزم غیر را مأوایی
آن که هلاک من همی خواهد و من سلامتشهر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
نفس از لب به سوی سینه برگردید و دانستمکه او را با خیال روی جانان الفتی باشد
مژده وصل تو در گوش و بنا بر عادتدیده اسباب شب هجر مهیا می کرد
غفلت مردم به بین کز مصر بوی پیرهنتا به کنعان رفت و جز یعقوب کس
تقلید طرز بلبل و پروانه ننگ ماستبی شمع بال سوخته بی دام بسته ایم
گوش سوی حرف من از رحم جانانم نکردخواست داند درد من دانست و درمانم نکرد
نمی دانم سرشکم تا یکی خون در جهان باشداز آن ترسم که راه ناله ام بر آسمان بندد
مشام گیرم و در گلستان روم ترسمکه با نسیم گل آمیخته شود بویش
زهی ز زلف کج است زخم مشکپناه برده ز روی تو هم به روی تو نور
از من خبر ندارد با آن که درویشجا کرده ام به سان خیال اندر آینه
پیش قدرت لاف زد روزی ز رفعت آسمانوین زمان از شرم نتواند که سر بالا کند
خجل است سرو بستان بر قامت بلندشهمه صید عقل گیرد خم زلف چون کمندش
به داغ تازه دلم را سر دگر باشدعزیزتر بود آن گل که تازه تر باشد