گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ز تاب آتش غم سینه چاک خواهم شدبیار باده وگرنه هلاک خواهم شد
نسیم باد بهارم بهوش می آردنوای فاخته خونم بجوش می آرد
رقیب از رشک من هر لحظه در خارها داردکه آن یوسف رخ از شوخی بمن آزارها دارد
سایه کی بر خاک من آن سر و چالاک افکندشمع از آن نبود که هرگز سایه بر خاک افکند
من که بیهوشم از او مست شرابم می کنیدمی کنید از لب او یاد و خرابم می کنید
کسی گفت حجاج خون خواره ای استدلش همچو سنگ سیه پاره ای است
من مجنون نمی یابم کسی محرم به حال خودبیار آینه تا گویم حکایت با مثال خود
گرچه بر ما روزگار تیره مشکل می رودچون ترا دیدم درد عالم از دل می رود
در خواب گنج وصلت جان خراب ببیندمفلس خراب گنج است اما بخواب بیند
تا عشق از آن ما شد بخت از جهان بر افتادتا ملک حسن از او شد مهر از میان بر افتاد
صید دست آموزم و قدرم نمیدانی چه سودمیزنی سنگم چه بگریزم پشیمانی چه سود
غم و فرح بمن می پرست میگذردکه در دو صاف جهان هر چه هست می گذرد
کس از فراغ تو عیش و فراغ را چکندمی طرب چه خورد گشت باغ را چکند
نیشکر قامت من آنکه دل من داردسبز تلخی است که شیرینی ازو می بارد
گویند که با غیری وین گرچه یقین باشدمیدانم و میگویم شاید نه چنین باشد
مرا صد خار از آن نوگل اگر در دل درون آیداگر خاری رود بیرون ز چشم من برون آید
شنیدم که از پارسایان یکیبه طیبت بخندید با کودکی
با همه شاد و ملول از من بیچاره شودبیم آنست کزین غصه دلم پاره شود
هرکه مفلس گشت رسوای خلایق می شودآه از آن رسوایی دیگر که عاشق می شود
اگر از غم تو صد جان به یکی نفس برآیدنفسی نه از دهانت بمراد کس برآید
یک بوسه هرگزم لب سیمین بری ندادهرگز نهال عاشقی ما بری نداد
دوستان چون میرم آن خشت درم بالین کنیدوز لب جانبخش او حرفی مرا تلقین کنید
لعلت به تلخ گویی دل در خروش آردمی تلخ و تند باید تا خون بجوش آرد
دلم بریان و تن سوزان و آهم آتشین باشدتو آتشپاره ای دل در تو بستن اینچنین باشد