گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دل ببیداد نهادیم عطای تو کجاستما خود از جور ننالیم وفای تو کجاست
دور از تو عمر من همه با درد و غم گذشتعمر کسی چنین به غم و درد کم گذشت
شمع من میل منت امروز چون هر روز نیستوان نگاه گرم و شکر خنده جان سوز نیست
دوا خواهم ز تو ادراکم اینستهلاک آن لبم تریاکم اینست
پیش ما خاطر شاد و دل غمناک یکیستحال آسوده و درد جگر چاک یکیست
به رویم می شوی خندان و چشمم از تو خونریزستدر آب و آتشم می افگنی باز این چه انگیزست
قیامت باشد آن قامت در آغوششراب سلسبیل از چشمه نوش
رویم شکفته از سخن تلخ مردمستزهرست در دهان و لبم در تبسمست
فروغ حسن تو از آه سوزناک منستصفای دامن پاکت ز عشق پاک منست
آتشکده دلی که درو منزل تو نیستبتخانه کعبه یی که درو محمل تو نیست
ای دل بیا که نوبت مستی گذشته استوقت نشاط و باده پرستی گذشته است
ترک من جانب صحرا پی نخجیر شدستهر سر موی دگر بر تن من تیر شدست
تا کی بهانه ات بدل بت پرست ماستملزم شویم گر نظرت در شکست ماست
دل بیقرار و دولت دیدار مشکلستگر خود عنایتی نکنی کار مشکلست
عاشقان را در سر شوریده سودا آتشستدر بدن خون نشتر و در دل سویدا آتشست
باز نقاش خزان طرح دگرگون زده استرنگها ریخته درهم که دم از خون زده است
سرو من زلف پریشان بر رخ گلگون شکستبر گل سیراب جعد سنبل مفتون شکست
یکی را دست حسرت بر بناگوشیکی با آن که می خواهد در آغوش
آه کان ابروکمان چشم سیاه از ناز بستپرده ی نیلوفری بر نرگس غماز بست
ای آنکه همه سوختنت از پی کامستتا در دل گرمم نرسی کار تو خامست
آمد سحاب و چهره گل ها ز خواب شستنیسان دهان غنچه به مشک و گلاب شست
نیست بیرون و درونم ذره ای خالی ز دوستصورتم آیینه معنی و معنی عین اوست
ما را ز نوبهار گل روی او بس استمد نظر بنفشه خودروی او بس است
دمی که آن گل خندان به قصد خون منستز خوی نازک او نیست از جنون منست