گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دل بیتو چنان سوخت که داغش نتوان یافتدر بزم تو دیگر بچراغش نتوان یافت
چشمم نظری در رخ آن دل گسل انداختدر هم شد و تیرم به دل منفعل انداخت
دلی که دید که غایب شده ست از این درویشگرفته از سر مستی و عاشقی سر خویش
یار باید که غم یار خورد یار کجاستغم دل هست فراوان دل غمخوار کجاست
روزی که در دلم عشق تو خانه ساختسیل بلا بخانه ی صبرم روانه ساخت
باده در جامت مدام از اشک گلگون منستغنچه ی لعل تو گویا تشنه ی خون منست
مست تو بجز ناله ی جانسوز ندانستنشناخت گل تازه و نوروز ندانست
بازم چراغ دل بمی ناب روشنستچشمم ز جلوه ی گل سیراب روشنست
من بنده ی حسنی که نشانش نتوان یافتپنهان نتوان دید و عیانش نتوان یافت
خوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیستبسیار شیوه هست بتان را که نام نیست
در کنج محنت این دل دیوانه خوشترستدیوانه را مقام بویرانه خوشترست
دیوانه ام مرا سخن واژگون بسستدر نامه ام حکایت عشق و جنون بسست
مرا به باده نه باغ و بهار شد باعثبهار و باغ چه باشد که یار شد باعث
گردن افراشته ام بر فلک از طالع خویشکاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
دو هفته ییکه حریفی درین سرای سپنجاگر بجرعه ی دردی رسی بنوش و مرنج
ای از نظاره تو خجل آفتاب صبحلعلت به خنده نمکین برده آب صبح
مرغ دلم به حلقه مویی نهاده رخدر باغ وصل بر گل رویی نهاده رخ
مردم ز عیش گلشن دنیا چه دیده انداین بیغمان ز باغ و تماشا چه دیده اند
دلم که سوخت سپند مه جمال تو باداسیر سلسله و دام زلف و خال تو باد
این باد ز طرف چمن کیست که داندوین بوی گل از پیرهن کیست که داند
آن پریچهره که دیوانه اش اهل نظرندعاشقانش همه دیوانه تر از یکدگرند
هرگز این دست تهی بند نقابی نکشیدخم زلفی نگرفت و می نابی نکشید
خواهم که بوسم آن لب و روهم نمیدهدمن این طلب ندارم و او هم نمی دهد
گل آمد ساقیا محبوب گل رخسار می بایدمی بی غش به دست آمد گل بی خار می باید