گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
زهی جلال تو از عرش متکا کردهفروغ رای تو خورشید را سها کرده
ای دل اندر پرده تقدیر کس را راه نیستهیچ فهم از کشف اسرار سپهر آگاه نیست
ای سپهر رفعت قدر تو در وصف النعالکعبه دنیا و دینی قبله جاه و جلال
نظر از مدعیان بر تو نمی اندازمتا نگویند که من با تو نظر می بازم
آسمان داد فخرالملک خورشید زمینای جهان را عهد انصاف تو ایام شباب
ثبت فرمای تا شوی واقفبی توقف ز نام آن محبوب
بخدایی که بی ارادت اوسرورا برگ خوش خرامی نیست
کافی دین و دولت ای صدریکه جنابت سپهر آیاتست
ای اختر آسمان سمندتچرخ از شرف تو در و بالست
ای خداوندی که دایم پیر چرخهمچو دولت در هوای جاه تست
تاج دین و دولت ای صدری که گرد موکبتدیده افلاک و انجم را مکحل می کند
زهی دین پروری کاندر بنانتسپهر دولتست و اختر داد
پناه تیغ و قلم آفتاب مشرق ملکتویی که نور تو خورشید را بپوشاند
آن شنیدی که خار در گلزارگل خوشبوی را برادر خواند
خنک آن روز که در پای تو جان اندازمعقل در دمدمه خلق جهان اندازم
ایاز بهر تفاخر مخدرات سپهرهمیشه در حرم حرمت تو کرده سجود
ای بزرگی که با نسیم وفاتبوی شب بوی درنمی گنجد
دیدم الفی چند سخنگو که لب عقلاز منطقشان جام اشارات گسارد
محیط و نقطه ملت سوار و مرکب دینخدایگان شریعت درین چه فرماید
والا عمید دولت و دین ای که بر سپهردر بندگی خانه ی تو تیر می رود
سپهر قدرا گردون هر آنچه حکم کنیبر آستان تو گردن نهاده بفرستد
زهی ز پیکر درگاهت اوج خورشیدیکه ذره ای بود اندر هواش پیکر تیر
چو در سخا و سخن قوت حیات نهادخدای عزوجل هر دم از دم و حکمش
ای صاحبی که گردون گرد از جهان برآردگر یک نفس نباشد در حفظ تو طبایع