گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تازه و خرمست چون رخ یارصحن گیتی ز رنگ و بوی بهار
چیست آن پیکر نحیف و نزارکه دهد ملک را نظام و قرار
کای پریچهره مست خواب و خمارای تو بهتر ز لعبتان تتار
کای ضمیرت با بر گوهر باربرده تاب نجوم و آب بحار
آمدم با ثنای صدر کبارمرکز فرد را محیط و مدار
هوای تو ای جنت روح پرورفضای تو ای کاخ خورشید منظر
دوش چون برزد سر از جیب افق بدر منیرزورق زرین شتابان گشت در دریای قیر
من این طمع نکنم کز تو کام برگیرممگر ببینمت از دور و گام برگیرم
وه که پیدا می کند هر دم ز روی روشنشفتنه ای در زلف شهر آشوب و چشم پر فنش
خیز ای کشیده حسن تو بر آفتاب خطکامد پدید بر مهت از مشک ناب خط
تا داد چشم مست ترا روزگار تیغبی او نکرد بر سر مویی قرار تیغ
در آمد از در من دوش مست خواب و خیالنگار مهوشم آشفته زلف و شیفته حال
دوش بیخود ز خود جدا گشتمبا خدای خود آشنا گشتم
بر اوج گنبد گردون ز موج لجه ی عالمچو جرم زهره و تیر است و عین کوثر و زمزم
همچو مهر از خاور و باد از ختندیشب آن سنگین دل سمین ذقن
کای سر زلف ترا شب در شکندر شبت روزست در روزت فتن
در سلک نظم گوهر نظم خدایگانلطف حیات دارد و خاصیت روان
ماه من تا جان و گوهر در شکر دارد نهانترک من تا ز آب و آتش بر قمر دارد نشان
از تو با مصلحت خویش نمی پردازمهمچو پروانه که می سوزم و در پروازم
از صفای صفه ات ترکیب عالم را روانصحت عقل و بقای روحی و جان جهان
ای ز ایوان رفیعت آسمان گشته زمینملک و دین را حلقه درگاه تو حبل المتین
حضرت جان پرور دستور شاهای باستحقاق گیتی را پناه
مژده دولت را که باز آمد سوی اقلیم جاهصاحب صاحبقران در سایه ظل اله
زهی ببوی تو گل پیرهن قبا کردهنسیم لطف تو جان در تن صبا کرده