گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلممثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
در دیده هرک توتیای تو بودسلطان زمانه و گدای تو بود
کی عقل به سر حد جمال تو رسدبی جان به سراچه وصال تو رسد
انصاف ز اختلاف ایام فرقپیدا کردی به گفت حق را الحق
هر چند که روشنی فزاید خورشیددر دیده خفاش نیاید خورشید
این سودا را نمی توان کرد نهاندر کاسه سر باشد و در کیسه جان
دل گفت که ای جان من آن زهره کراستکز خاک در تو توتیا یارد خواست
امروز مبارک است فالمکافتاد نظر بر آن جمالم
در دایره وجود موجود توییمقصود نگویمت که معبود تویی
یاری که منزه آمد از شبه و بدلدریاب او را به علم ذوقی و عمل
مشغول هوا تو را کجا بشناسدخود کیست که عقل از هوا بشناسد
آن را که دلش خانه توحید بوددر کون و مکان طالب تجرید بود
پیدا و نهان و شادی و غم همه اوستبنیاد وجود سست و محکم همه اوست
تا با خلقی تو بی گمان بی دینیتا قبله تو خلق بود مسکینی
مؤمن که به صدق ازو نرنجد چیزیدر پیش دلش جز او نسنجد چیزی
آتش نزند در دل ما الا اوکوته نکند منزل ما الا او
هر دل که به میدان هوای تو بتاختبا نیک و بد زمانه یکسان در ساخت
آنجا که سراپرده اجلال جلالجان ها همه واله اند زبانها همه لال
تا خبر دارم از او بی خبر از خویشتنمبا وجودش ز من آواز نیاید که منم
خود را چو نمود او نه خیال است و نه طیفتو چون و چگونه دانیش باشد حیف
عقل ارچه همه علوم ها می دانددر دانش تو رسد فرو می ماند
در نفی تو خلق را امان نتوان دادجز در ره اثبات تو جان نتوان داد
ای دوست تو را زان به عیان نتوان دیدکالبته به چشم جسم جان نتوان دید
گفتم که ز رخ پرده عزت برداربسیار کس اند منتظر آن دیدار