گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
یا دم بی غم مرا تو بی غم گردانمقصود من خسته میسر گردان
ای در عالم عیان تر از هر چه عیاندر بی چونی نهان تر از هر چه نهان
بردارد اگر بر درش افکنده شویمآزاد کند زصدق اگر بنده شویم
زین گونه که حال ماست ای بار خدایگر دست نگیری تو در آییم از پای
ای آنک تو را همه صفت احسان استبا عفو تو طاعت و گنه یکسان است
ای مایه رهبری و گمراهی توسهل است مرا طاعت اگر خواهی تو
گه خسته دل و سوخته خرمن باشمگه بسته دم و گشاده دامن باشم
ای آنک بر تو قدر دارد آهیدرویشی را فضل نهی بر شاهی
دل پرتو لطف تست رایش بفزایدر مقعد صدق خویش جایش بنمای
ای آنک به دوست جان دشمن بخشیمسکینان را هزار مسکن بخشی
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم
در راه توم گر زیم و گر میرمدل بر که نهم چون زتو دل برگیرم
یا رب مددی زلطف تعیینم کنتحصیل رضای خویش آیینم کن
آنجا که نه پیدا نه نهان در گنجدکی داعیه سود و زیان در گنجد
لطفی بکنی عنایت از سر گیریزین نقد دغل که می زنم زرگیری
بنیاد دل ما غم تو ویران کردما را هوس عشق تو سرگردان کرد
از لطف تو هیچ بنده نومید نشدمقبول تو جز مقبل جاوید نشد
فرمان فرمان اگر فرستی شایددرمان درمان ما از آن افزاید
ای خالق هر توانگر و هر درویشمی سازی کار هر یک از اندک و بیش
در آتش عشق رنگ دل بزایدجز در غم عاشقی طرب نفزاید
چون من به تو دادم دل و دین بس باشدنفرین توم از آفرین بس باشد
گر دست دهد هزار جانمدر پای مبارکت فشانم
من لوح دل از جمله امانی شستمجان را زنشاط و کامرانی شستم
مقصود میان من و تو پنهان استدل را سببی هست که سرگردان است