گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
صبر از سر استقامتم گو برخیزدر شهر دو صد ملامتم گو برخیز
خیزم در دلدار زنم بوک دبوخود را به درش در افکنم بوک دبو
خواهی که بزرگیت بود کوچک باشدر حالت دل چو اهل دل بی شک باش
ره پرخطر است زینهار آگه باشبا هرک ره او طلبد همره باش
تا بتوانی در صف مردان می باشدر بزم طرب حریف سلطان می باش
چون آمده ای درین بیابان حاصلچون بی خبران مباش از خود غافل
اسرار طریقت نشود حل به سؤالنه نیز به در باختن حشمت و مال
در راه طلب دلیل باید نه دلالدر عالم عشق میل باید نه ملال
در گمراهی طالب راه اوییمهرگونه که هست در پناه اوییم
عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویمبی تماشاگه رویش به تماشا نرویم
تا یوسف دل را نکنی از بن چاهیعقوب خرد ضریر باشد در راه
در راه خرد امین و طرار یکی استواندر پس پرده سر و اسرار یکی است
جز نیستی تو نیست هستی به خداای هشیاران خوش است مستی به خدا
هر دل که ورا زعلم حق نیرو نیستاو لایق این طریق تو بر تو نیست
ای دوست میان من و تو گرنه دوی استپس این که گهی نالد و گه نازد کیست
از کوی و مکان گذشت آب و گل ماوز وصف و بیان گذشت حال دل ما
بی می همه نوبهار عالم دی توستدر صحبت می دو کون ادنی شی توست
از عالم کفر تا به دین یک نفس استوز منزل شک تا به یقین یک نفس است
ره رفتن تحقیق به گامت دور استوان لذت مقصود زکامت دور است
بر حال منت دسترسی نیست که نیستواندر دلم از تو نفسی نیست که نیست
گر غصه روزگار گویمبس قصه بی شمار گویم
این کار تو را کارگزار دگر استنیک و بد تو به اختیار دگر است
کار ارچه به من نیست ولی بی من نیستفاعل جان است و فعل جان بی تن نیست
این مردمک دیده سحرگه برخاستبرخاست صلای عاشقان از چپ و راست